و حكايت كنند كه :
يكى از رؤساى يونان بر غلام حكيمى افتخار نمود ، غلام گفت : اگر موجب مفاخرت تو بر من اين جامههاى نيكوست كه خويشتن را بدان آراستهاى ، حسن و زينت در جامهء است نه در تو و اگر موجب فضل تو اين اسب را است كه بر او نشستهاى ، چابكى و فراهت در اسب است نه در تو و اگر فضل پدران است ، صاحب فضل ايشان بودهاند نه تو و چون از اين فضايل هيچ كدام حق تو نيست ، اگر صاحب هر يكى حظّ خويش استرداد كند بلكه خود فضيلت هيچ كدام از او به تو انتقال نكرده است تا بر او حاجت افتد پس تو كه باشى ؟
و همچنين گويند كه :
حكيمى نزد صاحب ثروتى بود كه به زينت و تجمل و كثرت مال و عدّت مباهات نمودى ، در اثناى محاوره خواست كه آب دهن بيفكند از راست و چپ نگريست موضعى نيافت كه آن را شايد بزاقى كه در دهن جمع كرده بود به روى صاحب خانه افكند ، حاضران عتاب و ملازمت نمودند ، حكيم گفت : ادب نه چنان بود كه آب دهن به اخس و اقبح مواضع افكنند ، من چندان كه از چپ و راست نگاه كردم هيچ موضع خسيستر و قبيحتر از روى اين شخص كه جهل موسوم است نيافتم .
و اما مراء و لجاج ، موجب ازاله الفت و حدوث تباين و تباغض و مخاصمت باشد و قوام عالم به الفت و محبت است چنان كه بعد از اين شرح آن داده آيد .
پس مراء و لجاج از فسادهايى بود كه مقتضى رفع نظام عالم باشد و اين تباهترين اوصاف رذايل است .
و اما مزاح ، اگر به قدر اعتدال استعمال كنند محمود بود ، رسول خدا صلى الله عليه و آله مزاح مىكرد ولى اهل هزل نبود .
عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 276
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٢٧٦