تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عرفان اسلامى ( شرح مصباح الشريعة ومفتاح الحقيقة المنسوب للإمام الصادق ع) (فارسى) — صفحة 164

مساهمون:

ص١٦٤
بپيوندم ؛ زيرا پس از تو زندگى بر من حرام است ! حنظله ندانست در مقابل اين كلام كه از دل صادقى بيرون مىآيد چه بكند پس روى خود را برگرداند و در حالى كه اشكى از شوق در گوشهء چشمش پيدا شده بود ، گفت : الحق كه لايق حنظله هستى ، خداوند تو را جزاى خير دهد ، پاداش دهندهء ما اوست و ان شاء اللّه پاداشى كه در انتظار دارى خواهى گرفت ، پس از آن بدون اين كه بيش از اين خود را تسليم احساسات كند دوان دوان شروع به رفتن كرد . دلش مىخواست بال درآورد و به فاصلهء چند لحظه به لشكر اسلام برسد . در حالى كه ديوانه‌وار بر سرعت قدم هاى خود مىافزود و هر لحظه نزديك بود پايش به سنگ خورده و بر زمين افتد و چند مرتبه نيز سكندرى خورد ، سرعت حركت ، مجال تفكر را از او سلب كرده بود ، فقط مانند گرسنه‌اى كه تنها فكرش به سفرهء طعام است انديشه‌اى ، جز رسيدن به اردوگاه نداشت و چون چراغى كه در انتهاى بيابانى ديده شود مشتاقانه فقط آن را مىديد ، به سوى آن مىرفت . او كه در لحظات جدايى از محبوبه ، خود را نگهداشته و ابداً نگريسته بود ، اكنون مانند سيل ، اشك از چشمش جارى بود . هاىهاى مىگريست ، به طورى كه اگر كسى در راه به او برمىخورد و حوصلهء نگاه كردن به اين جوان را داشت ، منظرهء عجيب وى - در حالى كه عرق سراپايش را فراگرفته بود و به سرعت مىدويد و صورتش از اشك شسته شده و بغض گلويش چنان بلند بود كه به گوش ديگران مىرسيد - او را مبهوت مىكرد . چرا گريه مىكرد ؟ آيا حالا به ياد معشوقه و جدا شدن از او افتاده بود ، آيا به خاطر نجمه عزيز مىگريست ؟ نه ، علت گريهء او اين نبود . اين چشمان التماس‌آميز آغشته به اشك كه هر لحظه به سوى آسمان دوخته مىشد و با تضرع و لابه به مبدأ مىگرديد ، از عشق مجازى چنين گريان شده بود ؟ !