ملكا و پادشاهى روشى كرامتم كن * كه بدان روش بگردم زبدى و بدگمانى
دل و دين شكسته آنگه هوسم زنام جويى * سر و پا برهنه آنگه سخنم ز مرزبانى
ادبم مكن كه خردم خللم مبين كه خاكم * ببر از نهاد طبعم دو دلى و ده زبانى
حرم تو آمد اين دل زحسد نگاهدارش * كه فرشته با شياطين نكند هم آشيانى
زگناه و عذر بگذر بنواز و رحمتى كن * به خجالتى كه بينى به ضرورتى كه دانى
به طفيل طاعت تو تن خويش زنده دارم * چو نباشد اين سعادت نه من و نه زندگانى
همه ممكن الوجودى رقم هلاك دارد * تو كه واجب الوجودى ابدالابد بمانى
فناى صفاتى
در فناى صفاتى مىفرمايند :
بايد تمام صفات و اخلاقيات و نفسانيات و حالات سالك مضمحل در صفات حضرت او شود ، تا جايى كه صفتى در سالك جز صفت اللّه نماند و آن هم با معرفت به تمام رذائل و فضائل و پيراسته شدن از كليه رذائل و آراسته شدن به تمام حسنات و فضائل ميسر است و اين راه بسيار دور و پر پيچ و خم و خطرناكى است كه سالك بايد با كمك معرفت و خلوص و همت گرفتن از نور انبيا و امامان عليهم السلام