حق او را معيوب گرداند به مخالفات و عصمت آن باشد كه بنده را از بنده بستاند تا در او قدرت خلاف كردن نماند .
و چون بنده فانى گشت از آنچه او راست باقى گردد به آنچه حق راست ، چون اين بقا از پس فنا پديد آيد درست گردد كه آن فنا حق بوده و بنده در آن فنا محمود بوده و آن فنا از غلبات حق بوده است و چون صفت فنا پديد آيد از صفات خويش و فنا پديد نيايد به صفات حق ، آن هواجس نفس باشد يا وساوس شيطان .
و برترين مقام آن باشد كه بنده را نه بلا و نه نعمت از حق مشغول نگرداند و به هيچ وقت خدا را فراموش نكند و چون ياد او كند در وقت ياد كردن او ، همهء هستى را مقدار نماند ، خلاف كردن را راه كجا ماند .
كسى كو غايب از تو يك زمان است * در آن دم كافه است اما نهان است
اگر خود غايبى پيوسته باشد * در اسلام بر وى بسته باشد
حضورى بخش اى پروردگارم * كه من غايب شدن طاقت ندارم « 1 »
و بايد كه در عبادات مراد خويش نطلبى تا از حظ خويش فانى باشى ، لكن بزرگداشت امر حق نگرى تا به حق باقى باشى .
و در معاملات به آمد خويش نجويى ، تا از حظ خويش فانى باشى ، لكن به آمد خلق نگرى تا به حظ غير باقى باشى و بايد كه در سر بنده چندان بزرگداشت حق پديد آيد كه او را فراغت شغل غير حق نماند .
و چون بنده فانى گردد از حظوظ خويش و فانى گردد از ديدن ذهاب حظوظ و فانى گردد از ديدن و ناديدن ذهاب حظوظ ، باقى گردد به ديدن آنچه از حق است و آنچه حق راست ، داند كه من او را ام و همه كون او راست و مالك در ملك خويش هر چه خواهد كند ، چون اين بديد همه خصومت و منازعت از ميانه برخيزد .
و بداند هر چه از حق آيد همه حق است و جز موافقت ، روى ندارد و خلاف از
هامش
( 1 ) - خسرو نامه ، عطار نيشابورى .