صخره را گفتم مكن با او ستيز * قطره را گفتم بدان جانب مريز
امر دادم باد را كان شيرخوار * گيرد از دريا گذارد در كنار
سنگ را گفتم به زيرش نرم شو * برف را گفتم كه آب گرم شو
صبح را گفتم به رويش خنده كن * نور را گفتم دلش را زنده كن
لاله را گفتم كه نزديكش به روى * ژاله را گفتم كه رخسارش بشوى
خار را گفتم كه خلخالش مكن * مار را گفتم كه طفلك را مزن
رنج را گفتم كه صبرش اندك است * اشك را گفتم مكاهش كودك است
گرگ را گفتم تن خردش مدر * دزد را گفتم گلوبندش مبر
بخت را گفتم جهانداريش ده * هوش را گفتم كه هشياريش ده
تيرگىها را نمودم روشنى * ترسها را جمله كردم ايمنى
* * *
ايمنى ديدند و ناايمن شدند * دوستى كردم مرا دشمن شدند
كارها كردند اما پست و زشت * ساختند آيينهها اما ز خشت
تا كه خود بشناختند از راه ، چاه * چاهها كندند مردم را به راه
روشنىها خواستند اما ز دود * قصرها افراشتند اما به رود
قصهها گفتند بىاصل و اساس * دزدها بگماشتند از بهر پاس
جامها لبريز كردند از فساد * رشتهها رستند از دوك عناد
درسها خواندند اما درس عار * اسبها راندند اما بىفسار
ديوها كردند دربان و وكيل * در چه محضر ، محضر رب جليل
سجدهها كردند بر هر سنگ و خاك * در چه معبد ، معبد يزدان پاك
رهنمون گشتند در تيه ضلال * توشهها بردند از وزر و و بال
از تنور خودپسندى شد بلند * شعله كردارهاى ناپسند