لحظاتى چند وجود خود را از تمام اوهام و خيالات و امور مادى و دنيايى و غوغاى جهان حس و شهادت ، خالى كرده و از مردم نامردى كه جز اخلاق ديو و ددى چيزى ندارند كنارهگيرى كرده و به اين گفتار كه گفتار خود حاجى است مترنّم شويم :
بستهء دام رنج و عنايم * خستهء درد و فقر و فنايم
سفتهء دشت كرب و بلايم * خشك شاخى نه بر نى نوايم
چيستم كيستم از كجايم ؟
رانده از خلد مانند آدم * چون سليمان ز كف داده خاتم
نزد اصحاب كهف از سگى كم * چيستم كيستم ننگ عالم
چند پرسى ز چون و چرايم
بنده را پادشاهى نيايد * از عدم كبريايى نيايد
بندگى را خدايى نيايد * از گدا جز گدايى نيايد
من گدا من گدا من گدايم
گر بخواند به خويشم فقيرم * ور براند ز پيشم حقيرم
گر بگويد اميرم اميرم * ور بگويد بميرم بميرم
بندهء حكم و تسخير رايم
از عدم حرف هستى نشايد * دعوى كبر و مستى نشايد
خاك را جز كه پستى نشايد * از فنا خود پرستى نشايد
من فنا من فنا من فنايم بيچاره آنان كه جز عالم حس عالمى نيافتهاند و بدبخت آنان كه به نور هدايت منور نشدند ، تا بدانند كه غير از اين عالم ، عوالم ديگر هم هست و اصل لذت و شادى در عرصهء آن عوالم است .
آنان كه به جز اين عالم محسوس ، چراگاه و جاى انس و وطنى ندارند و همهء