خدا دل نبستند ، مىگويد :
كسى كه بندهء عشق است جاه را چهكند * مقيم خلوت خورشيد ماه را چه كند
نشسته بر سر خاك است و چرخ زير قدم * گداى ميكدهء اورنگ شاه را چه كند
كشد سر ار فكند عرش سايه بر سر او * سر برهنه زهستى كلاه را چه كند
و در غزل پرمايهء ديگرى چنين سروده :
آنان كه دم ز دولت فقر و فنا زنند * بر پادشاهى دو جهان پشت و پا زنند
مستان يار كوس انا الباقى آشكار * منصوروار بر سر دار فنا زنند
با پاى سير وادى هستى كنند طى * با دست دل دَرِ حرم كبريا زنند
با برق عشق خرمن تن را كنند خوار * با تيغ كار گردن كبر و ريا زنند
قومى كه دم زنند ز توحيد ذات عشق * قول الست را به حقيقت بلا زنند
گر بگذرند اهل طريقت به كوى فقر * ما را به دست دل در دولتسرا زنند « 1 »
عالمان اسير هوى و جهان رو به فساد
قرن هيجدهم تا امروز را كه در قرن بيست و يكم ميلادى هستيم بايد به جاى اين كه قرن علم و تمدّن و تكنيك و صنعت و قرن اتم و فضا بناميم ، قرن فساد و انحطاط و قرن سقوط و شقاوت بدانيم .
بلايى كه عالمان علوم ظاهر و انديشمندان مادّى به سر انسان در اين دو قرن آوردهاند ، در تاريخ حيات بشر بىسابقه است ؛ در حالى كه اينان مىتوانستند با اين همه اكتشاف و اختراع نردبانى براى رسيدن به عالم معنى درست كنند و با پى بردن به اين همه اسرار محيّر العقول در عالم طبيعت ، بشريّت را آن چنان با خدا و راه او
هامش
( 1 ) - صفاى اصفهانى : 219 .