هزاران چشم مىبايدكه بر كار تو خون گريد * تو خود را با دو روزه عمر همچون گل چه خندانى
طريق توست راه شرع و دين در زير تو مركب * به مركب باز استادى چرا مركب نميرانى
چو تو چيزى نمىدانى كه باشد دستگير تو * چو آتش بر خروشى تو گرت گويند نادانى
چو تو در بند هر چيزى خدا را بنده چون باشى * كه تو در بند هر چيزى كه باشى بندهء آنى
اگر كوهى اگر كاهى نخواهى ماند در دنيا * پس از انديشههاى بد دل و جان را چه رنجانى
برو راه رياضت گير تا كى پرورى خود را * كه بردى آبروى خويش تا وابستهء نانى
دلا تا كى درآويزى گهر از گردن خوكان * برو انگشت بر لب نه كه در انگشت رحمانى
خداوندا به حق آن كه ميدارى * تو او را دوست درعالم
كه اين شوريده خاطر را نجاتى ده زحيرانى
جهل نسبت به نفس ، بزرگترين خطر
در گفتار فيلسوف كبير اسلامى ، در هشت مورد خاطر نشان شد كه شناخت نفس ، مبدأ همهء خيرات و بركات و جهل به نفس ، ابتداى تمام بدبختىها و شقاوتهاست .
انسان اگر نفس را نشناسد ، همچون حيوان - و به فرمودهء قرآن بدتر از او - خواهد