عبد و خداوند است . عشق آمد و شد چو خونم اندر رگ و پوست * تا كرد مرا تهى و پر كرد زدوست اجزاى وجود من همه دوست گرفت * نامى است زمن بر من باقى همه اوست « 1 » ( 1 ) - شمس تبريزى .