[ وَإِذَا انْقادَ الْقَلْبُ لِمَوْرِدِ قَضاءِ اللّهِ بِشَرْطِ الرِّضا عَنْهُ كَيْفَ لا يَنْفَتِحُ الْقَلْبُ بِالسُّرُورِ وَالرُّوحِ وَالرَّاحَةِ ]
زمانى كه قلب ، تسليم قضاى حق شد و بر اين قضا كمال خشنودى و رضايت را داشت ، چرا به نور خوشحالى و گشادگى و راحتى و امنيت و آرامش و آسايش منوّر نشود !
قلبى كه توجه خود را از تمام موجودات كه فقر محضند برداشته و آنان را جز وسيلهاى براى رسيدن به محبوب نمىداند و با كمك حق به تماشاى عظمت حق نايل آمده ، تمام مسائل وارده از طرف خداوند را حق دانسته و به آن كمال رضايت دارد ، ازاين جهت با توجّه به عمق مصائب و ابتلائات غرق در لذّت و سرور است !
فيض كاشانى ، اين عارف دل منوّر به نور عشق مىگويد :
اى كه درد مرا تويى درمان * اى كه راه مرا تويى پايان
كمر خدمتت به دل بستم * هرچه گويى به جان برم فرمان
به خيال تو زنده است اين سر * به هواى تو زنده است اين جان
گرنه در سر خيال توست مقيم * ورنه در جان هواى توست روان
نيستم من به جز تن بىسر * نيستم غير قالب بىجان
يك دم ار وصل تو دهد دستم * مىدهم در بهاش جان و جهان « 1 »
هامش
( 1 ) - فيض كاشانى .