هيبت حسنش چو بر بودت زخويش * پرده حشمت براندازد زپيش
هركه غيرست از ميان بيرون شود * پس اميد از بيم مرد افزون شود
مجلس بخشايش آمد اين بساط * عشقبازان را مقام انبساط
مايه سودا از اين بازار خاست * پس كليم اللّه حق ديدار خواست
چون نسيم اين چمن پيدا شود * بلبل جان در قفس شيدا شود
سالك از اول چو بشناسد مقام * انس او با طاعت و ذكرت مدام
آن كه صاحب حال باشد نام او * با صفات حق بود آرام او
آن كه او را انس با ذات خداست * بحر تمكين است و غواص بقاست