ما عَرَفْناكَ حَقَّ مَعْرِفَتِكَ وَما عَبَدْناكَ حَقَّ عِبادَتِكَ « 1 » .
آن طور كه شايسته توست تو را نشناخته و به عبادت تو اقدام نكردهايم ! !
عاشق او ، هرچه به او نزديكتر مىشود ، به عظمت و جلال او بيشتر پى مىبرد و در اين صورت دچار خوف عظيمتر شده و عبادت خود را هرچند زياد باشد ناچيز مىبيند . به دنبال اين خوف كثرت عبادت هست ، تا وقتى كه سالك به مقام قرب نايل شده و به وصال و لقاى محبوب مىرسد . آن زمان است كه خوف او مبدّل به امْن گشته و به عالىترين درجات انسانى دست يافته است .
اينگونه سير و حركت و اين نحو شور و اشتياق و اين شكل خوف و كثرت عبادت را در وجود امام عارفان ، مولاى موحّدان ، سرحلقهء عاشقان ، اميرمؤمنان عليه السلام مىتوان يافت .
در اين زمينه بهتر است كه به گفتار « ضرار بن ضمره » عاشق دلباختهء على عليه السلام در برابر معاويه توجه كرد .
معاويه به ضرار گفت : على را برايم توصيف كن ، ضرار گفت : مرا از اين برنامه معاف بدار ، معاويه گفت : هيچ راهى جز توصيف على ندارى ، ضرار گفت : اكنون كه ناچارم مىگويم :
به خدا قسم ، شناخت على از درك عقل و انديشه ما بسيار دور بود . بر همه چيز توان داشت ، گفتارش ميزان شناخت حق و باطل بود و جز به عدالت حكمى از حضرتش صادر نگشت .
از سراسر وجود او دانش و علم مىريخت و تمامى نواحى هويّت و ماهيّتش گوياى حكمت بود .
هامش
( 1 ) - بحار الأنوار : 68 / 23 ، باب 61 ، حديث 1 .