[ « 16 » ثُمَّ انْتَبَهْتُ بِتَذْكِيرِكَ لِي مِنْ غَفْلَتِي وَ نَهَضْتُ بِتَوْفِيقِكَ مِنْ زَلَّتِي وَ رَجَعْتُ وَ نَكَصْتُ بِتَسْدِيدِكَ عَنْ عَثْرَتِي « 17 » وَ قُلْتُ : سُبْحَانَ رَبِّي كَيْفَ يَسْأَلُ مُحْتَاجٌ مُحْتَاجاً ؟ وَ أَنَّى يَرْغَبُ مُعْدِمٌ إِلَى مُعْدِمٍ ؟ ]
آن گاه به يادآورى تو ، از خواب غفلت بيدار شدم و به توفيق تو از عرصه گاه لغزشم برخاستم و به راهنمايى تو از افتادنم به وادى خطر پس آمدم ، و از علل در افتادن به گمراهى دست برداشتم ، و گفتم : منزه و پاك است پروردگارم ، چگونه نيازمندى از نيازمند ديگر طلب حاجت كند ، و از كجا تهى دستى به تهى دستى ديگر ميل و رغبت نشان دهد ؟ !
دست نياز به سوى بىنياز
در صورتى انسان مىتواند به اوج كمال برسد كه عشق به ذات خويش را در پرتو ذات خدا و نمايندگان او قرار دهد . چرا كه اگر ديد بنده در به دست آوردن حاجت گرفتار دو نگربينى شود به گونهاى دل او به سوى كرم خداوند است ولى چشمش به دست مردم باشد ، از ياد خدا غافل شده يعنى ديده و دل بندهء نيازمند ؛ دو گانه سوز مىگردد .
با آن كه فضل و كرم را در دست بىنياز مىبيند ولى دل در گرو نيازمند قرار مىدهد . بنابراين بنده از درجات كمال و معرفت حق محروم شود و در خواستهاش سرگردان مىماند . پس چه بهتر اگر بخواهد دستى دراز كند به سوى اهل معرفت و