مىشود .
مردم گفتند : اى يونس ! گوش ما به دعوت تو بدهكار نيست ، ما از اين تهديدها هراس و وحشت نداريم ، آن عذابى كه ما را از آن مىترسانى ، اگر راست مىگويى براى ما بياور .
كاسهء صبر آن رسول حق لبريز شد ، زندگى براى او اندوهبار گشت ، اميدش از اصلاح مردم نااميد شد ، به حالت خشم و غضب دست از مردم شست و شهر را به امان خود گذاشت .
مردم لجوج و سرسخت نينوا ايمان نياوردند ، از دقت در مطالب يونس سرباز زدند ، به بيانات روشن او گوش نكردند ، يونس فكر كرد كه وقت تبليغات تمام است و حجت بر بندگان عاصى تمام شده است .
شايد اگر تبليغات خود را ادامه مىداد ، در ميان مردم افرادى به او ايمان مىآوردند ، ولى آن حضرت اعتنائى به اين برنامه نكرد . از شهر دور شد تا فرمان خدا و نتيجهء زحمات خود را از جانب حق ببيند .
هنوز از شهر دور نشده بود كه مردم پيش درآمد عذاب را ديدند ، هواى اطرافشان تغيير كرد ، رنگ از چهرهء آنان پريد ، صورتشان دگرگون شد ، اضطراب آسمان قلبشان را گرفت ، ترس و وحشت به اعماق وجودشان حمله ور شد ، آن وقت بود كه فهميدند دعوت يونس حق بوده و اعلام خطرش جدى و بدون ترديد عذاب الهى بر آنان فرو خواهد باريد و آنچه بر سر قوم نوح و عاد و ثمود مىدانستند هم اكنون به جان خودشان خواهد ريخت .
به اين فكر افتادند كه اكنون كه جاى يونس خالى است ، ولى جاى خداى يونس كه خالى نيست ، اگر يونس رفت خداى او كه نرفته ، بايد به حضرت محبوب ايمان آورد ، از گناهان گذشته از حضرت دوست عذرخواهى نمود .
به همين منظور بر بالاى كوهستانها و ميان درّهها و بيابانها رفتند و با ناله و آه و
تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى) — صفحة 294
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٢٩٤