برايت بگويم ، گفتم : بگو گفت : اگر آن هميان خود را ببينى بشناسى ، گفتم : آرى ، هميانم را آورد با تعجب ديدم مهر آن از سرش برنداشته و همچنان دست نخورده باقى مانده ، به من گفت : من در همان شب تاريك خواستم هميان را به تو بازگردانم ، اما چون تو را در فقر و فاقهء عظيم ديدم و در شدت نگرانى ترسيدم كه تو را طاقت آن لذت و خوشحالى نباشد و خداى ناكرده رنجى به تو رسد ، سيصد دينار به تو دادم تا چشمت پر شود و دستت فراخ گردد و روحيه ات آماده شود آنگاه هميان را به تو برگرداندم .
من آن هميان را بگشادم و آن مال پيش او نهادم و گفتم : چندان كه خواهى بردار ، گفت : اى خواجه سالهاست كه من به حفظ اين مبتلا بودم و اين ساعت وجود مقدس حق مرا خلاصى داد و حق به حق دار رسيد ، من بر آن مرد بزرگوار دعا كردم و مال خود در تصرف آوردم و پس از اندكى به توفيق حق و گشوده شدن در رحمت دولت و اقبالم به استقبال آمد و از رنج و محنت به راحت افكند ، آرى » « 1 » « يَا أُنْسَ كُلِّ مُسْتَوْحِشٍ غَرِيبٍ وَ يَا فَرَجَ كُلِّ مَكْرُوبٍ كَئِيبٍ »
نجات يونس از قعر دريا و شكم ماهى
يونس در منطقهء نينوا ، در كنار بت و بت پرستى و در ظلمات شرك و جهل ، چراغ توحيد را شعله ور مىسازد و خطاب به مردم آن سرزمين مىگويد :
« انديشه و تفكّر و عقل شما برتر و والاتر از آن است كه بت را بپرستيد و پيشانىهاى شما باقيمتتر از آن است كه دربرابر اين موجودات بى جان به سجده گذاريد .
به خود آئيد و به واقعيتها بنگريد و در موجودات فكر كنيد و به اين حقيقت
هامش
( 1 ) - جوامع الحكايات : 575 ، جزء دوم .