پروردگارمان بود مىنگريستيم .
دشمنان ما به تحريك بتهاى جاندار به خودكشى مىپرداختند و تسليت آنان براى دلدارى خود چنين بود كه ما مرد جنگيم ، ما قهرمانيم ، ما نبايد مغلوب شويم ؛ و نمىدانستند كه شكست و پيروزى آنان جز سقوط در عذاب الهى يا دوزخ اجتماعى كه سوداگران جانهاى آدميان براى آنان شعلهور مىساختند نتيجهاى ديگر در بر نداشت . » « 1 »
با تو بى خويش همه نرد وفا مىبازم * آه اگر آگه ازين كار شود غمّازم
ماجراى دل خون گشته زمن باز مپرس * كه من از دوست به خود باز نمىپردازم
دوستان شاد كه اين واقعه را پايانى است * من در آن جامم و با بيخوديم آغازم
عشق چون پير شد از طبع به مردن نرود * اين نه طفلى است كه از دايه ستانى بازم
( وصال شيرازى )
هامش
( 1 ) - ترجمه و تفسير نهج البلاغه : 10 / 182 .