امام سجاد عليه السلام و هشام
هشام بن عبدالملك به حجّ آمد ، ازدحام جمعيّت مانع از اين شد كه به حجرالاسود دست بزند و آن سنگ پرقيمت را استلام كند ، بر بالاى بلندى قرار گرفت تا اهل شام ، آن نوكران جيرهخوار و بدبخت ، وى را طواف دهند . در اين بين حضرت زين العابدين عليه السلام رسيد ، چون به محلّ حجر نزديك شد ، مردم از هيبت و عظمت حضرت راه را باز كردند و امام بدون مزاحمت به استلام حجر نايل شد .
مردى از اهل شام از هشام پرسيد : اين آقا كيست ؟ پاسخ داد : نمىدانم ، فرزدق فرياد زد من او را مىشناسم . مرد شامى پرسيد كيست ؟
فرزدق قصيدهء بسيار عالى خود را همان جا انشا كرد كه مضمونش را از قول جامى در سطور زير مىخوانيد :
پور عبدالملك به نام هشام * در حرم بود با اهالى شام
مىزد اندر طواف كعبه قدم * ليكن از ازدحام اهل حرم
استلام حَجَر ندادش دست * بهر نظّاره گوشهاى بنشست
ناگهان نخبهء نبىّ و ولىّ * زين عبّاد ، بن حسين على
دركساى بها و حُلّهء نور * بر حريم حرم فكند عبور
هر طرف مىگذشت بهر طواف * در صف خلق مىفتاد شكاف
زد قدم بهر استلام حجر * گشت خالى ز خلق راه و گذر
شاميى كرد از هشام سؤال * كيست اين با چنين جمال و جلال
از جهالت در آن تعلّل كرد * وز شناساييش تجاهل كرد
گفت نشناسمش ندانم كيست * مدنى يا يَمانى يا مكّى است
بوفراس آن سخنور نادر * بود در جمع شاميان حاضر
گفت من مىشناسمش نيكو * وز چه پرسى به سوى من كن رو