در خراب آباد دنياى دنى چون عنكبوت * تار و پود زندگى دام مگس كردن چرا
در ره دورى كه مىبايد نفس در يوزه كرد * عمر صرف پوچ گويى چون جرس كردن چرا
( صائب تبريزى )
امام سجاد عليه السلام و عبداللَّه مبارك
عبداللَّه مبارك مىگويد :
به مكّه مىرفتم ، كودكى را بين هفت تا هشت سال ديدم كه سبك بال و سبك بار ، به سوى حرم روان است . پيش خود گفتم : طفلى خردسال اين بيابانها را تا مكّه چگونه سپرى مىكند . به نزدش شتافتم و به دو گفتم : از كجا مىآيى ؟ جواب داد : از نزد خدا . گفتم : كجا مىروى ؟ گفت : به سوى خدا . گفتم : اين بيابان مخوف را با چه كسى طى كردى ؟ گفت : با خداى نيكوكار . گفتم : راحلهات كو ؟ گفت : زادم تقوى ، راحلهام قدم و قصدم حضرت مولاست . گفتم : از چه طايفهاى ؟ گفت :
مطّلبى . گفتم : فرزند كه هستى ؟ گفت : هاشمىام . گفتم : واضحتر بگو . گفت : علوى فاطمىام . گفتم : شعر سرودهاى ؟ گفت : آرى ، گفتم : بخوان . اشعارى به مضمون زير خواند :
« ماييم كه واردان بر چشمهء كوثريم ؛ تشنگان لايق را از آن آب سيراب كرده و درصحراى محشر از آنان حمايت مىكنيم ؛ هيچ كس جز از طريق ما به رستگارى نرسيده ؛ و آن كس كه زادش رابطهء با ماست بيچاره و بدبخت نشد ؛ آن كه با ايمان و عملش ما را خوشحال كرد ، از جانب ما مسرور مىشود و هر كس با ما به دشمنى و مخالفت برخاست ، در اصل و ريشهاش خلل است و آن كس كه حقّ مسلّم ما را غصب كرد ، در قيامت سر و كارش با حضرت ربّ العزّه است » ! !