كتاب را به دست پدر داد ، پدر گفت : اين كتاب منبع واقعيّات الهيّه و سراسر حكمت و هدايت و نور است و شفاى هر درد ، نويسندهء آن مرحوم كلينى از معتبرترين افراد روزگار است ، نمىشود كتاب او بى اثر باشد ، كتاب را يكى دوبار به چشم خود كشيد ، يكى دو ساعت بعد ، از آن درد چشم خلاص شد .
باز آن مرحوم نقل مىكرد :
من بنا به توصيهء پدرم اهل منبر و وعظ و خطابه شدم ، بنا شد در مجلسى در شهر قم ده شب منبر بروم ، قميّون ازمنبرم هم به خاطر زيبايى و شيوايى كلام و هم محض اين كه فرزند محدّث قمّى هستم از من استقبال شايانى كردند . شبى حديثى را مورد بحث قرار دادم ، آقايى از علما به نام حاج شيخ مهدى پايين شهرى از وسط مجلس فرياد زد : آقاى ميرزا على محدّث ، اين حديث كجاست ؟ گفتم : جاى آن را نمىدانم در چه كتابى است ، من اين حديث را از زبان بزرگان دين شنيدهام ، فرياد زد : ديگر از شنيدهها روى منبر مگو ، سعى كن احاديث را در متون اسلامى ببينى سپس نقل كنى .
عمل او به من بسيار سنگين آمد ، برايم خيلى تلخ بود ، دنبالهء منبر را به دلسردى و كسالت طى كرده و با تصميم براين كه از برنامهام دست بردارم به خانه آمدم . نيمه شب در عالم رؤيا به محضر مبارك پدرم رسيدم ، با تبسّم و انبساط به من گفت :
فرزندم از تصميمى كه گرفتهاى صرف نظر كن ؛ زيرا تبليغْ عملى بسيار مهم و امرى فوق العاده پر ارزش است ، اين كارى است كه بر عهدهء انبياى الهى بود ؛ در ضمن حديثى كه مورد اشكال آقاى شيخ مهدى پايين شهرى بود در فلان كتاب حديث در صفحهء چند است ، فردا شب دوباره حديث را بخوان و به مدرك آن اشاره كن تا ايراد شيخ بر طرف گردد !
حاج ميرزا على آقا مىفرمودند :
وقتى پدرم مرحوم محدّث قمّى در كنار مرقد حضرت مولى الموحّدين ، امام
تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى) — صفحة 306
مساهمون: شيخ حسين انصاريان
ص٣٠٦