مىخواندم . يك روز پنجشنبه در منزل كارگر داشتم نرسيدم به قبرستان بروم ، فرداى آن روز كه جمعه بود سر قبر ميّت رفته و وظيفهء خود را انجام دادم ، ولى هفتهء بعد فرزندان آن مرد به قم آمدند و به من گفتند : شب جمعه پدر خود را در عالم رؤيا ديدم ، از شما به خاطر خالى گذاشتن سفرهاش از مائدهء الهى گلايه داشت ، من داستان آن روز را بيان كرده و از آنان عذرخواهى كردم !
كرامتهايى از محدّث قمى
مرحوم حاج شيخ عباس قمّى ، دانشمند و محدّث بزرگ كه قريب پنجاه جلد كتاب بسيار مفيد و خداپسندانه دارد و از اوتاد و عبّاد و زهّاد روزگار و از اولياى خداست ، داستانهاى شگفتى در زندگى دارد ، من قسمتى از اين حقايق را از فرزند بزرگوارش حاج ميرزا على آقا محدّث كه قريب به ده سال در همسايگى او بودم شنيدم :
مىفرمود : پدر بزرگوارم در نجف اشرف بر اثر كثرت عبادت و تأليف به مرض سختى دچار شد ، معالجات اطبّا در او مؤثّر نيفتاد ، يك روز در حالى كه ناله مىكرد به مادرم فرمود : همسر مهربانم مقدارى آب در قورى با يك ظرف براى من بياور .
قورى آب و ظرف را كنارش گذاشت ، گفت : مرا بلند كنيد ، زير بغل او را گرفته در بستر نشانديم ، گفت : پنجاه سال است با اين انگشتان قال اللَّه و قال الصادق و قال الباقر نوشتهام ، بايد اين انگشتان داراى اثر معنوى باشد اگر نباشد فقط به درد قطع شدن مىخورد ، آنگاه انگشتان خود را روى ظرف گرفت و از قورى به روى انگشتانش آب ريخت و آن آب را نوشيد ، پس از چند ساعت شفاى كامل يافت !
و نيز آن مرحوم مىگفت :
پدرم مرحوم محدّث قمّى دچار چشم درد سختى شد ، اطبّاى عراق از علاجش عاجز شدند ، روزى به مادرم گفت : كتاب شريف « اصول كافى » را نزد من بياور ، مادر