دستم جدا كنم و به سقف بزنم انگشترم با فشار لب ماله از انگشتم بيرون آمده و با گلها ، آن را به سقف زدهام و در آن موقع متوجّه خارج شدن انگشتر نشده بودم ، براى آن كه مطمئن شوى اين منم كه با تو سخن مىگويم هر چه زودتر كاهگلها را از سقف جدا كن و آنها را نرم كن انگشترم را مىيابى !
پسر بدون اين كه خواب را براى كسى بگويد صبح همان شب در اوّلين فرصت اقدام نمود ، مىگويد : روى چاه را پوشانده ، كاهگلها را از سقف جدا كردم ، در حياط منزل روى هم انباشتم ، سپس آنها را نرم كرده و انگشتر را يافتم !
مبلغى كه پدرم در خواب گفته بود آماده نمودم به بازار آمدم و نزد مردى كه پدرم گفته بود رفتم ، پس از سلام و احوالپرسى سؤال كردم ، آيا شما از مرحوم پدرم طلبى داريد ؟ صاحب مغازه گفت : براى چه مىپرسى ؟
گفتم : مىخواهم بدانم ، صاحب مغازه گفت : پانصد تومان طلب دارم ، سؤال كردم : پدر من چگونه به شما مقروض شد ؟ جواب داد : روزى به حجرهء من آمد و پانصد تومان از من قرض خواست ، من مبلغ را به او دادم بدون آن كه از وى سفته و يا لااقل يادداشتى بگيرم ، رفت ، طولى نكشيد كه بر اثر سكتهء قلبى از دنيا رفت ! پسر گفت : چرا براى وصول طلبت مراجعه نكردى ؟ جواب داد : سندى در دست نداشتم و شايسته نديدم مراجعه كنم ؛ زيرا ممكن بود گفتهام مورد قبول واقع نشود .
پسر متوفى مبلغ را به صاحب مغازه داد و جريان امر را براى او نقل كرد ! « 1 »
خاطرهء مؤلّف دربارهء با برزخ مردگان
اين فقير الى اللَّه و تهيدست بىنوا ، در سال 1345 شمسى ، شب چهارشنبهاى از مسجد جمكران قم همراه با يكى از دوستانم كه در محبّت اهل بيت عليهم السلام آتشى شعلهور در قلب داشت نزديك ساعت دوازده شب وارد شهر قم شدم ، شهر
هامش
( 1 ) - معاد ، فلسفى : 1 / 323 .