تخطي إلى المحتوى الرئيسي

تفسير و شرح صحيفه سجاديه (فارسى) — صفحة 269

مساهمون:

ص٢٦٩
مىگيرد تا همهء ناپيدايىها پيدا مىشود و به زبان عبارت مىگويد كه : نيست هست شد و آفريدگار كه آن نور مطلق است آفريده‌ها كه آن ناپيدايىها بود به حدّ پيدايى رسانيد . و بدان كه : از جملهء ناپيدايىها كه پيدايى يافت نفس آدمى است كه ظلمتى بود كه از نور روشن شد و روشنى او كه از نور يافته است زندگى و دانايى و شنوايى و بينايى و توانايى و خواهندگى و گويايى است كه در او ظاهر شده است . پس نسبت نفس به آفريدگار نفس ، آن بود كه گوييم نفس ظلمتى است كه نور آفريدگار آن را روشن كرده است و روشنايى او پرتو نورِ صفت آفريدگار اوست ، پس اگر فرض كنى كه روشنايى نور پروردگار به او پيوسته است او موجودى است نورانى به نورِ پروردگار ، اين است نسبت نفس به سوى آفريدگار نفس . لاجرم هر كه نفس را نشناسد پس آفريدگار نفس را نشناسد ، پس نفس را دو جهت باشد : جهت روشنى و آن از آفريدگار دارد ، جهت تاريكى و آن از خود دارد ؛ روشنى او جهت هستى اوست به سوى هست مطلق كه نور مطلق است و تاريكى او جهت نيستى اوست به سوى نيست مطلق . سالك بايد كه نظر به جهت نيستى نفس كند و گويد كه به حقيقت نفس نيست ؛ زيرا كه نه هستِ مطلق است ؛ و نظر به جهت هستى نفس كند و گويد : آن كه نفس به او هستى دارد به حقيقت هست كه هستِ مطلق است و نفس را هستى مَجازى است و هستى مَجازى اعتبار ندارد ، پس آفريدگار به حقيقت هست و آفريده به مجاز و در اين مشهد تواند بود كه گويند : لا مَوْجُودَ إلَّااللَّهُ . وجود حقيقى ، فقط خداست . و هر كه نسبت نفس به آفريدگار نفس چنين دانست به قدر خود به علل حقيقت