آن است كه دائم از جهت ادارك معنى نو از حالى به حالى مىگردد نام او « دل » است و به هر صفت از اين صفات كه گفته شد او را در بدن آلتى موجود است كه به هر آلتى فعلى كه مناسب صفتى است در او از او به ظهور مىرسد ، از براى فعل او به واسطهء صفت تميز آلت دماغ موجود است و از براى فعل او به واسطهء تقلّب از حالى به حالى آلت او آن گوشت پارهء صنوبرى است كه در پهلوى چپ آدمى است و از براى اين آلات كه گفته شد به اين آلات همه عالم موجود است .
اگر اين نفس كه صفت او گفته شد به اين آلات كه دارد فعل او همه بدى است او را « نفس امّاره » گويند و اگر سرزنش خود به بدى مىكند و روى به نيكى دارد او را « نفس لَوّامه » خوانند و اگر از بدى باز ايستاده و آرام و الفت به نيكى گرفته او را « نفس مطمئنّه » نامند . اين بود اشارتى مجمل به دانستن نفس .
[
ب - دانستن خواطر
] امّا خواطر چهارست :
اوّل : خاطر مَلَكى كه در دل آدمى مىافتد كه نيكى بكند و واسطهء آنچه در دل افتاده است مَلَك است گر چه اصلش از حقّ تعالى است .
و دوم : خاطر ربّانى كه در دل مىافتد كه خيرى از او صادر شود بى آن كه در آن خير توقّع نفعى داشته باشد و درين خاطر از حقّ تعالى غيرى واسطه نباشد .
سوم : خاطر شيطانى است كه در دل او مىافتد كه بدى بكند و واسطهء آنچه در دل افتاده است شيطان است اگر چه اصلش از حقّ تعالى است ، چه الهام فجور و تقوا از مهر و لطف حضرت حقّ است . و نفس را كه ميانهء خاطر مَلَكى و شيطانى ، صفت كنند گويند « نفس مُلْهَمه » است .
چهارم : خاطر نفسانى كه در دل مىافتد سرّى به واسطهء جبلّت نفس كه بر هوا و آرزوست .