آن قدر خون دل از ديده به دامان كرديم * كه خجالت زدهء ديدهء خونبار شديم
هيچ از آن كعبهء مقصود نجستيم نشان * هر چه در راه طلب قافله سالار شديم
دو جهان سود ز بازار محبّت برديم * به همين مايه كه ناديده خريدار شديم
سر تسليم نهاديم به زانوى رضا * كه به تفسير قضا فاعل مختار شديم
دل بدان مهر فروزنده فروغى داديم * ما هم از پرتو آن مشرق انوار شديم
( فروغى بسطامى )