چيزى مانند او نيست و او سميع و بصير است ؛ در نجواى سه نفر او چهارمين آنهاست و در پنج نفر او ششمين ، كنايه از اين كه همه جا حاضر است كمتر از اينها يا بيشتر فرقى نمىكند كه همهء هستى محضر اوست ؛ او اوّلى است كه ما قبل ندارد و آخرى است كه بعدى براى او نيست ، قديم است و غير او مخلوقِ به دوران رسيده ، از تمام اوصاف مخلوقات پاك و مبرّاست . « 1 » ما اگر او را به آنچه از خود او و انبيا و ائمّه عليهم السلام در وصفش در دسترس است وصف كنيم باز وصفى ناتمام است كه ما حتّى با اين همه معارف و دستورى كه در شناختش داريم از وصفش عاجزيم ؛ ما بايد بگوييم : همانى كه در قرآن فرمودهاى و همانى كه در دعاهاى اصيل در وصفت آمده ، ولى اين همه گوشهاى بسيار ناچيز از اوصاف بى نهايت در بى نهايت توست و آنچه از آن معارف نصيب فهم ماست به اندازهء فهم ماست نه در خور شأن و قدر تو كه ما با همهء پيشرفتى كه از ابتداى حيات تاكنون در دانش و بينش و فهم معارف و حقايق الهيّه ، آن هم با كمك تو داشتهايم ، از بيان حقيقتى از حقايق ذاتت عاجزيم كه هر آنچه تو دارى ما نداريم و هر آنچه تو هستى ما نيستيم ، آن قدر هست كه بانگ جرسى مىآيد و ما از پى آن بانگ بايد كمال عبوديّت و بندگى و خضوع و خشوع در برابر آن ذات پاك نشان دهيم ، تا هماى سعادت به دام افتد و ديو شقاوت و بدبختى براى ابد از عرصهء حيات ما رَجْم شود !
تا بدان طرّهء « 2 » طرّار « 3 » گرفتار شديم * داخل حلقه نشينان شب تار شديم
تا پراكندهء آن زلف پريشان گشتيم * هم دل آزردهء آن چشم دل آزار شديم
سر بسر جمع شد اسباب پريشانى ما * تا سراسيمهء آن طرّهء طرّار شديم
هامش
( 1 ) - بحار الأنوار : 4 / 296 ، باب 4 ، حديث 23 ؛ التوحيد ، شيخ صدوق : 76 ، حديث 32 .
( 2 ) - طرّهء : زلف ، موى جمع كردهء بر پيشانى .
( 3 ) - طرّار : جيب بر .