بسيارى از مردم دنيا را مىبينيد كه دل به زخارف دنيا خوش كرده و جز شكم و شهوت و سرازير و سر بالا رفتن و تمام وقت را صرف خانه و مغازه و مال و ثروت و خوردن و خوابيدن و شهوترانى كردن ، اهتمام و كارى ندارند و اين عمر گرانمايه را با برنامههايى معامله مىكنند كه سودى چشمگير براى آنها ندارد ، و اگر داشته باشد بايد به وقت مردن بگذارند و بروند ؛ يا دنبال حقيقت نمىروند ، يا اگر بروند چون حقيقت را نمىچشند و از آن لذّت نمىبرند ، خسته مىشوند و به سرعت آن را رها كرده ، به كارهاى مادّى باز مىگردند . اين همه نيست مگر بر اثر حجابهاى خطرناكى كه از امور محرّمه ، چه مالى و چه اخلاقى و چه عملى ، چهرهء قلب و باطن و جانشان را پوشانده و اين معنى نه تنها در مردم عادى به چشم مىخورد ، بلكه بعضى از طالبان علم و دانشجويان حوزههاى علميّه هم به آن حجابها دچارند . به همين خاطر مىبينيد كه اين گونه مردم به جايى نرسيدند و چون به مال و مسند و مقام دست يافتند ثروتمندشان قارون و حاكمشان فرعون ، و عالم و فقيهشان بلعم باعورا شد .
عارف نامدار ، ملّا مهدى نراقى ، خطاب به ارواح و قلوبى كه از چشيدن لذّت حقايق بازماندهاند ، مىگويد :
چرا آخر اى مرغ قدسى مكان * جدا ماندى از مجمع قدسيان
چرا ماندهاى دور از اصل خويش * چرا نيستى طالب وصل خويش
چرا آخر اى بلبل خوش نوا * به زاغان شدى همسر و هم صدا
غريب از ديار حقيقت شدى * گرفتار دام طبيعت شدى
به قيد طبيعت شدى پاى بست * فراموش كردى تو عهد الست
نبودى تو آن شاهباز جهان * كه در اوج وحدت بُدت آشيان