3 . تلاش براى جداسازى كليساى قبرس از كليساى بيزانس ، با تعيين پاتريكى كه با مسلمانان دشمن نباشد ؛ با عدم مداخله در امور كليسا . ناوگان اسلامى پس از پايان مأموريت از قبرس حركت كرد . « ام حرام همسر عبدالله از استرى كه سوار بود افتاد و مرد و در آنجا دفن گرديد » . « 1 » ناوگان به شام رسيد و دريادار عبدالله بن قيس جاسى « 2 » مأموريت خويش را براى حمايت از سواحل اسلامى ادامه داد . پس از آن نبرد ذات الصوارى روى داد و ناوگان مسلمانان از آن پيروزمند بيرون آمد . در سال 33 ه / 653 م حاكم قبرس پيمان امضا شده با معاويه را نقض كرد و چند يگان دريايى را به روم قرض داد . اين كار موجب شد كه معاويه نيرويى متشكل از پانصد كشتى را بفرستد و قبرس را به محاصره درآورد و آن را با زور بگشايد . پس از فتح جزيره ، معاويه سپاهى را متشكل از دوازده هزار جنگجو بسيج كرد و به آن مأموريت داد كه از جزيرهء قبرس حمايت كنند . اين سپاه در قبرس اقامت گزيد ، مسجدها را آباد كرد و به صورت تهديدى نيرومند براى ناوگانهاى روم و تحركات دريايى آنان درآمد ؛ و تا هنگام
روزهاى سرنوشت ساز در جنگهاى صليبى (فارسى) — صفحة 248
مساهمون: عبدالحسين بينش
ص٢٤٨
هامش
( 1 ) . هنگامى كه وى اسلام آورد پيامبر ( ص ) به وى خبر داد كه وى نخستين زنى است كه سوار كشتى مىشود و در مسيرجنگ خواهد مرد . ( طبرى و ابن اثير - جنگ قبرس ) .
( 2 ) . عبدالله بن قيس جاسى : نخستين درياسالار اسلامى ، او از سوى معاويه تعيين گرديد و پنجاه جنگ زمستانه وتابستانه در دريا انجام داد . او از خداوند مىخواست كه سربازان وى به بلا دچار نشوند و او را به مصيبت هيچ يك ازسربازانش آزمايش نكند . خداوند دعايش را اجابت كرد و در طول پنجاه جنگ دريايى نه كسى غرق شد و نه گرفتار . تا آنكه خداوند تنها خودش را گرفتار ساخت . او كه براى شناسايى رفته بود به بندرگاهى در سرزمين روم رسيد ( جزيرهء كرِت سال 57 ه / 676 م ) كه گدايان در آنجا رفت و آمد داشتند . عبدالله به آنان صدقه داد . زنى از گدايان چون به روستاى خويش رفت ، به مردان گفت : آيا با عبدالله قيس كارى نداريد ؟ گفتند : او كجاست ؟ گفت : در بندرگاه . گفتند : اى دشمن خدا ، تو عبدالله بن قيس را از كجا مىشناسى ؟ زن آنان را سرزنش كرد و گفت : شما ناتوانتر از آنيد كه عبدالله خود را از شما پنهان كند . پس همه برخاستند و به عبدالله حملهور شدند . طرفين با يكديگر جنگيدند و عبدالله به تنهايى كشته شد . ملوان گريخت و نزد يارانش رفت . روميها آمدند و آنان را به بردگى گرفتند . اما جانشين عبدالله ، سفيان بن عوف ازدى رفت و با آنان جنگيد . او كه از يارانش دلگير شده بود آنان را استهزا مىكرد و دشنام مىداد . در اين هنگام كنيز عبدالله گفت : « واعبداللَّه ، او در هنگام جنگ چنين سخن نمىگفت » . سفيان گفت : چگونه سخن مىگفت ؟ گفت : « بر اثر صبر نوبت ظفر آيد » . سفيان سخن خويش را رها كرد و مىگفت : بر اثر صبر نوبت ظفر آيد . بعدها به آن زن گفتند : چگونه عبدالله را شناختى ؟ گفت : به وسيلهء صدقه ، او همانند پادشاهان بخشيد و چون بازرگانان خست نورزيد . يا - او در لباس بازرگانان بود ، ولى چون از او تقاضا كردم به من همانند پادشاهان بخشيد ؛ و من فهميدم كه او عبدالله بن قيس است » .