تخطي إلى المحتوى الرئيسي

بزرگ زنان صدر اسلام (فارسى) — صفحة 291

مساهمون:

ص٢٩١
نقل شده كه وقتى وهب براى بار دوم عازم ميدان شد ، همسرش به او گفت : من از آن مى ترسم كه چون شهيد شوى و به بهشت در آيى ، مرا فراموش نمايى . از تو مى خواهم در حضور امام حسين عليه السلام با من عهد كنى كه در قيامت از من جدا نباشى . پس هردو خدمت امام رسيدند و همسر وهب از آن حضرت درخواست كرد كه از وهب عهد بگيرد و علاوه بر اين ، سفارش او را به اهل بيت بنمايد . امام درخواست او را اجابت فرمود . سپس وهب به ميدان بازگشت و جنگيد تا دست‌هاى او را قطع كردند . همسرش ، عمود خيمه را كند و به يارى او شتافت ، در حالى كه او را به دفاع از اهل بيت تشويق مىنمود . وهب گفت : تو كه اول مرا از جنگ باز مى داشتى ، چه شد كه اكنون علاوه بر تشويق من ، خود نيز به ميدان آمده‌اى ؟ جواب داد : وقتى فرياد استغاثهء امام حسين عليه السلام را شنيدم ، به خود گفتم : زندگى پس از اهل بيت رسول خدا به چه درد مىخورد . از اين رو تصميم گرفتم با اين قوم لعين نبرد كنم . وهب هرچه سعى كرد كه او را برگرداند ، نتوانست . امام حسين عليه السلام فرياد زد : برگرد ، جهاد بر زنان واجب نيست ، خداوند به شما جزاى خير دهد و تو را مبارك گرداند . وقتى وهب به شهادت رسيد ، همسرش به سمت ميدان دويد تا