با ارائه معجزهاى او را به صراط مستقيم هدايت نمود . « 1 » - فردى نصرانى به نام « يوسف بن يعقوب » از سوى متوكّل احضار شد . وى ، كه از اين احضار بر جان خود بيمناك بود براى رفع بلا تصميم گرفت يكصد دينار به امام هادى عليه السلام بدهد . چون به درِ خانهء حضرت رسيد ، خدمتكار آن گرامى بيرون آمد و گفت : تو ، يوسف بن يعقوب هستى ؟ گفت : آرى . گفت : داخل شو ! و او را در دهليز خانه نشاند و رفت . نصرانى ، از اين كه خدمتكار امام عليه السلام مام او و پدرش را برده بود - با آن كسى او را نمىشناخت ، و وى ، اوّلين بار بود كه به سامّرا آمده بود - تعجّب كرد . خدمتكار ، نزد او بازگشت و گفت : مبلغ صد دينارى را كه لاى كاغذ پيچيده و در آستينت پنهان كردهاى بده ! اين موضوع به شگفتى او افزود ، سپس به اندرون رفت و خدمت امام عليه السلام رسيد . امام عليه السلام فرمود : « اى يوسف ! چه چيز برايت آشكار شد ؟ » . گفت : سرورم ! دلايل و براهينى ديدم كه براى هر جويندهء حقّى كافى است كه به حقّ باز گردد . امام عليه السلام فرمود : هيهات ! تو اسلام نخواهى آورد ؟ ؟ ؟ ؟ به زودى فرزندت ، فلانى اسلام آورده از پيروان ما خواهد شد . اى يوسف ! گروهى گمان مىكنند كه دوستى ما براى امثال شما سودى ندارد . سوگند به خدا ، اينان دروغ مىگويند . ولايت و محبّت ما براى امثال تو نيز سودمند است . دنبال كارى كه آمدهاى برو ، آن را همان گونه كه دوست دارى خواهى يافت . « يوسف » نزد متوكّل رفت و آنچه مىخواست ، گفت و به سلامت بازگشت . « قطب الدين راوندى » پس از نقل اين داستان مىگويد : « پس از مرگ يوسف ، با پسرش كه مسلمان و شيعهاى وارسته بود ديدار كردم . او به من اطّلاع داد كه پدرش بر آيين مسيّحيت مرده او بعد از مرگ پدرش مسلمان شده است ، و مىگفت : من بشارت دادهء شدهء سرورم ( امام هادى عليه السلام ) هستم . » « 2 »
تاريخ زندگانى امام هادى (ع) (فارسى) — صفحة 197
مساهمون: على رفيعى
ص١٩٧
هامش
( 1 ) اعلام الورى ص 346 .
( 2 ) بحاالانوار ج 5 ص 144 .