ما شمشيرها را برگرفتيم و وارد اتاق امام شديم . حضرت به پهلو خوابيده بود ولى با خود زمزمهاى داشت كه ما نمىفهميديم . غلامان بر او يورش بردند . سپس بساطش را بر او پيچيدند و نزد مأمون بازگشته گفتند : ما مأموريت را آن گونه كه گفته بودى انجام داديم . مأمون ما را به كتمان موضوع سفارش كرد . چون صبح شد مأمون سر برهنه و تكمه باز براى تعزيه در جايگاه خود نشست ؛ سپس با همان هيأت عزا به سمت اتاق امام رفت و من با او بودم . چون وارد حجره شد همهمهاى شنيد ، وحشت كرد . نزديك رفتند ، ديدند حضرت رضا ( ع ) در محراب خود مشغول عبادت و تسبيح است . امام ( ع ) با ديدن ما اين آيه را خواند : « يُريدُونَ لِيُطْفِؤُا نُورَاللَّهِ بِافْواهِهِمْ وَ اللَّهُ مُتِمُّ نُورِهِ وَلَوْ كَرِهَ الْكافِرُونَ » . « 1 » [ يعنى : آنان مىخواهند نور خدا را با دهان خود خاموش سازند ، ولى خدا نور خود را كامل مىكند هر چند كافران خوش نداشته باشند ] . نزد مأمون بازگشتم . ديدم چهرهاش همچون شب تاريك سياه شده است . گفت : اى صبيح ! چه خبر دارى ؟ من جريان ديدار خود با امام و سخن آن حضرت را براى او بازگفتم . مأمون ، سراسيمه ، لباسهاى عزا را از تن درآورد و [ براى توجيه عمل خود ] گفت : بگوييد مأمون غش كرده بود و هم اكنون به هوش آمده است ! . . . . « 2 »
تاريخ زندگانى امام رضا (ع) (فارسى) — صفحة 83
مساهمون: على رفيعى
ص٨٣
هامش
( 1 ) - صف ( 61 ) ، آيهء 8 .
( 2 ) - عيون اخبار الرضا ( ع ) ، ج 2 ، ص 231 - 232 .