درس بيستم : : پيشنهاد ولايتعهدى
مأمون پس از ناكامى در مرحلهء نخست ، پيشنهاد اصلى را مطرح كرد و گفت : حال كه از پذيرش خلافت سرباز زدى وليعهدى را بپذير .
- امام ( ع ) :
سوگند به خدا ، پدرم از پدرانش ، از اميرمؤمنان ، از رسول خدا ( ص ) نقل كرده است كه من پيش از تو از دنيا خواهم رفت ، در حالى كه مظلومانه به ستم كشته مىشوم و فرشتگان آسمان و زمين برمن گريه خواهندكرد و در سرزمين غربت در كنار قبر هارون دفن خواهم شد .
- مأمون :
كيست آن كه جرأتكشتن و حتّى جسارت برشما را داشته باشد و حال آن كه من زنده باشم ؟ !
- امام ( ع ) :
« اگر بخواهم نام قاتل خود را بگويم ، بطور يقين مىگويم . »
- مأمون :
« شما مىخواهيد با اين گفتار ، خويشتن را سبكبار كنيد و خود را كنار بكشيد . »
- امام ( ع ) :
مىدانم كه نظر تو ( از اين همه اصرار ) چيست ؟ تو مىخواهى به مردم وانمود كنى كه على بن موسى نسبت به دنيا بىاعتنا نيست ، بلكه دنيا از وى روى گردانده است ؛ مگر نمىبينيد چگونه به طمع خلافت وليعهدى را پذيرفت ؟ !
مأمون وقتى با اين منطق صريح و بيان افشاگرانهء امام ( ع ) مواجه شد ، پيشنهاد خود را با جدّيت توأم با تهديد مطرح كرد و گفت :
عمر بن خطاب شوراى خلافت را ميان شش نفر مقرر كرد و فرمان داد هر يك از آنان كه