او همزمان با روى كار آمدن فاطميان در سال 296 هجرى قمرى در مصر و گسترش قدرت آنان ، ادعاى مهدويت كرد و با حمايت ابو عبداللّه ، حسين بن احمد بن محمد بن زكرياى شيعى - كه دولت « آل اغلب » در اين منطقه را با شكست دادن آخرين زمامدار آنان به نام « زياد بن عبدالله » سرنگون ساخت و بر بخش گستردهاى از شمال آفريقا كه امروزه كشورهاى ليبى ، تونس و الجزاير را تشكيل مىدهد مسلّط گشت - از زندان آزاد شد و كارش بالا گرفت ، چندان كه مردم اين ديار به فرمانش گردن نهادند و حتّى در ميان مردم موقعيّتى بهتر و برتر از موقعيّت « ابو عبدالله شيعى » و برادرش « ابو عباس » پيدا كرد .
همين امر موجب شد كه ابو العباس در مهدويت او شك كند و بگويد : اين فرد آن مهدى موعود كه ما بدان معتقد هستيم و مردم را به سوى او فرا مىخوانيم نيست ؛ زيرا او داراى حجّت و نشانههاى روشن است .
سخنان او به گوش ديگران رسيد و مورد پذيرش آنان قرار گرفت . از جمله يكى از آنان كه « شيخ المشايخ » خوانده مىشد ، با وى در اين زمينه احتجاج كرد و از وى براى اثبات حقانيّت خود درخواست معجزه و كرامتى كرد ، ولى وى به جاى ارائه معجزه آن پيرمرد را به قتل رسانيد .
حكومت « عبيداللّه علوى » حكومتى در درون حكومت بغداد به شمار مىرفت و مستقل از حكومت عباسيان اقدام به لشكركشى و كشورگشايى مىكرد ، چندان كه دوبار براى فتح مصر لشكر كشيد ، يك بار سال 301 و بار ديگر در سال 307 ، ولى موفق نشد .
وى در سال 303 در تونس و در ساحل دريا شهرى ساخت و نام آن را « مهديّه » گذاشت و آن را مركز حكومت خود قرار داد .
« عبيداللّه » بيش از 24 سال تحت عنوان مهدويّت بر منطقهء شمال آفريقا حكومت كرد تا آنكه سرانجام در سال 322 هجرى درگذشت ، فرزندش « ابوالقاسم » كه عنوان جانشينى پدر را داشت و به « قائم » ملقّب بود ، به مدت يك سال مرگ پدر را از مردم پنهان داشت و وقتى كه شرايط را آماده و موانع حكومت خود را بر طرف ساخت ، آن رااعلام كرد . « 1 »
هامش
( 1 ) - بر گرفته شده از تاريخ الغيبة الصغرى ، ص 353 - 355 و كامل ابن اثير ، ج 8 ، ص 24 - 284 .