خدا و پيامبر را دوست دارد ، خدا و پيامبر نيز او را دوست دارند ؛ كسى كه رضاى خدا را بر خواستهء خويش مقدم مىدارد ، هم اكنون برو سراغ خانهء فاطمه . » عرب ، همراه بلال به خانهء فاطمه ( س ) رفت . بعد از سلام و ستايش اهل بيت ، وضع خود و موضوع ديدار با پيامبر ( ص ) را به اطلاع وى رسانيد . « 1 » حضرت زهرا ( س ) نخست ، پوستى را كه حسن و حسين ( ع ) بر آن مىخوابيدند به عرب داد ؛ ولى او نپذيرفت و گفت : « من از گرسنگى نزد تو شكايت مىبرم و تو پوست گوسفند به من مىدهى ! » فاطمه ( س ) وقتى اين سخن را از او شنيد ، گردنبندى را كه يادگار و هديهء دختر عمويش حمزهء سيدالشهداء بود ، به مرد عرب داد و فرمود : « بگير ، آن را به فروش . اميد است مشكل تو با آن حل شود . » مرد عرب گردنبند را گرفت و شادمان نزد پيامبر ( ص ) به مسجد رفت و پس از سخنانى سرانجام ، عمار ياسر آن را به بيست دينار و دويست درهم ، يك دست لباس و يك رأس مركب خريد و اعرابى ، خوشحال از محضر پيامبر ( ص ) مرخص شد . عمار گردنبند را به خانه آورد و آن را با مشك معطر ساخت و در برد يمانى گذاشت و تحويل غلامش داد و گفت : « اين گردنبند را به پيامبر ( ص ) بده ، تو را نيز به آن حضرت بخشيدم . » غلام حضور پيامبر ( ص ) رسيد و جريان را به عرض آن گرامى رسانيد . پيامبر ( ص ) نيز فرمود : « گردنبند را نزد فاطمه ببر و تو را به او بخشيدم . »
در آمدى بر سيره فاطمى (س) (فارسى) — صفحة 108
مساهمون: على رفيعى
ص١٠٨
هامش
( 1 ) . در حديث ياد شده آمده است كه فاطمه و على ( ع ) همچون خود پيامبر ( ص ) سه روز بود كهگرسنه بودند و چيزى در اختيار نداشتند و پيامبر ( ص ) اين موضوع را مىدانست ، با اين حال ، مرد سائل را نزد فاطمه ( س ) فرستاد .