منطق امام عليه السلام و مالك اشتر ، كه حق و باطل را خوب شناخته نسبت به مقام امام عليه السلام معرفت كامل داشت ، در وجود اين افراد بىمنطق مؤثّر نيفتاد . مالك بسيار كوشيد تا شايد بتواند اين عده را متقاعد سازد كه به او اجازه دهند ، حتى براى مدّتى بسيار كوتاه ، جنگ را ادامه دهد و كار را يكسره كند ، اما آنان نپذيرفتند و مىگفتند : در اين صورت ما نيز در گناه تو شريك خواهيم بود . وقتى مالك استدلال كرد كه اگر ادامهء جنگ گناه باشد ، در اين صورت كشتگانشان در آتش خواهند بود ، پاسخ دادند : ما براى خدا با آنها جنگيدهايم و براى خدا نيز از جنگ با آنان دست مىكشيم . « 1 » به راسى چه كسى بايد خدايى بودن يا نبودن جنگ را تعيين مىكرد ؟ آيا آن فرد كسى جز اميرمؤمنان ، على عليه السلام ، بود ؟ مگر جز اين بود كه مشروعيت جنگ با وجود آن حضرت بود ؟ با وجود چنين سؤالهاى بىپاسخى ، به اين نتيجه مىرسيم كه بزرگترين نقص اين عده ضعف بينش اعتقادى بوده است . آنان باور نداشتند كه به عنوان وظيفهء دينى بايد نسبت به امام عليه السلام اطاعت بىچون و چرا داشته باشند ، چنان كه به عنوان وظيفهء سربازى بايد فرمانهاى آن حضرت را بدون چون و چرا اجرا مىكردند . حال ، ممكن است در اينجا اين سؤال مطرح شود كه چرا اميرمؤمنان عليه السلام اينگونه افراد را در جنگ شركت مىداد ؟ در پاسخ بايد گفت كه اين مشكل اساسى و هميشگى آن حضرت بود كه نيروى وفادار و با استقامت در اختيار نداشت . آن حضرت بارها اين موضوع را گوشزد مىكرد و يارانش را بر نافرمانى و چنددستگى نكوهش مىكرد . از جمله
جلوه اى از حكومت علوى (فارسى) — صفحة 102
مساهمون: رضا رحمتى
ص١٠٢
هامش
( 1 ) - وقعة صفين ، ص 491 .