باامام حسن ( ع ) بيعت نمودند و امامت و رهبرى حضرت را گردن نهادند . امام حسن ( ع ) به منظور جنگ با معاويه به تدارك سپاه پرداخت ، وى در اثر خيانت سران لشگر مجبور به صلح با معاويه شد . از سوى ديگر ، معاويه تلاش پيگيرى براى نامزدى فرزندش يزيد براى خلافت پس از خود را شروع كرد و سعى كرد از بزرگان و سران قبايل براى يزيد بيعت بگيرد . براى اين منظور معاويه عدهاى را از شهرستانها طلبيد كه از جملهء آنها احنف بن قيس بود . ضحاك بن قيس را نيز طلبيد و به او گفت : وقتى من مقدارى صحبت كردم ، تو از جا برخيز و از من اجازه سخن گفتن بگير و از من بخواه كه يزيد را به ولايتعهدى معرفى كنم . به عدهء ديگرى هم دستور داد كه پس از كلام ضحاك او را تصديق كنند .
آنگاه معاويه خطبه ايراد كرد ، و مردم براى خوشامد او جانشينى يزيد را تأييد كردند . پس معاويه پرسيد احنف كجاست ؟ احنف جواب داد . معاويه گفت : پس چرا چيزى نمىگويى ؟ احنف ايستاد و خطبهاى خواند وضمن آن چنين گفت :
اهل حجاز و اهل عراق به اين امر راضى نخواهند بود ، و تا زمانى كه حسن ( ع ) زنده است با يزيد بيعت نخواهند كرد .
پس از كلام احنف ، ضحّاك از جابرخاست و تهديدهاى مفصّلى نسبت به اهل عراق كرد و توصيه كرد كه اهل عراق مخالفت نكنند . آنگاه احنف بن قيس برخاست و پس از سخنانى خطاب به معاويه گفت : مىدانى كه تو عراق را با قهر نگشودهاى ، و بر آن با زور مسلّط نگشتهاى بلكه به حسن بن على ( ع ) تعهداتى - در برابر خدا - سپردهاى كه خود مىدانى و به موجبش حكومت پس از تو با وى خواهد بود . اگر به پيمانت وفا كنى تو پيمانگزار و وفادار خواهى بود ، و در صورتى كه به پيمانت خيانت كنى بايد بدانى به خدا سوگند پشت سر حسن سوارانى كارآزموده قرار دارد ، و بازوانى پيچيده و پرتوان ، و شمشيرهايى برّان كه اگر يك
سرداران صدر اسلام (فارسى) — صفحة 147
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص١٤٧