تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرداران صدر اسلام (فارسى) — صفحة 109

مساهمون:

ص١٠٩
مالك شتران سرخ مو مىشدم . گفتم : اى اميرمؤمنان ! به خدا سوگند من از آنان خواهم بود ، به خدا سوگند من از آنان هستم كه تو دوست دارى . آنگاه سوار بر اسبى زيبا و اصيل در حالى كه خود را مسلح كرده بودم نامهء زياد را بردم . زياد به من گفت : اى فرزند برادر ، به خدا سوگند من از تو بىنياز نيستم و دوست دارم كه در اين راه با من باشى . به او گفتم : اميرمؤمنان در اين باره به من رخصت داده است . زياد خوشحال شد . عبدالله بن قُعَين ازدى گويد : آنگاه حركت كرديم تا به محلى كه دشمنان در آنجا فرود آمده بودند رسيديم . سراغ ايشان را گرفتيم به ما گفته شد كه آنها به سوى مداين رهسپار شده‌اند . مانيز به تعقيب آنها پرداختيم . آنان در مداين فرود آمده و يك شبانه‌روز در آنجا اقامت و استراحت نموده و اسبهايشان را علف داده بودند و در حال آسايش كامل به سر مىبردند . و ما در حالى به آنان رسيديم كه همگى خسته و كوفته بوديم . وقتى آنها ما را ديدند سوار بر اسبهايشان شدند . و ما آمديم تا در برابر آنها قرار گرفتيم . خرّيت بن راشد ( فرمانده گروه دشمن ) فرياد برآورد : اى كوردلان كور چشم ! آيا شما با خدا و كتاب او هستيد يا طرفدار گروه ستمكار مىباشيد ؟ زياد بن خَصَفه به او گفت : ما با خدا و كتاب او و سنّت رسول او و همراه با كسى هستيم كه خدا و رسول و كتاب او نزد وى از همهء دنيا ، از روزى كه آفريده شد تا روزى كه نابود مىشود ، ارزشمندتر است او خدا را بر همهء اينها ترجيح مىدهد اى كوران ناشنوا ! خرّيت گفت : اكنون به ما بگوييد كه چه مىخواهيد ؟ زياد كه مردى كارآزموده و ملايم بود به او گفت : مىبينى كه ما همه خسته و كوفته‌ايم ، و شايسته نيست آنچه را كه ما براى آن آمده‌ايم آشكارا و در حضور يارانت ، درباره‌اش سخن بگوئيم .