او بپوشان و او را به زنجير بكش و دستهايش را به گردن ببند و بر شترى بدون جهاز سوار كن و بدون اينكه غذايى به او بدهى نزد من بفرست . « 1 » مسعودى مى گويد : معاويه از روز جنگ صفيّن نسبت به هاشم بن عتبة بن ابى وقاّص و پسرش عبداللّه كينه داشت « 2 »
شير در زنجير
پس از دستگيرى عبداللّه و آوردنش به نزد معاويه ، مجادله و گفتگوى تندى بين او و عمروعاص واقع شده كه حاكى از شجاعت و آزادگى اين سردار رشيد است قسمتهايى از اين ماجرا را در اينجا يادآور مى شويم :
وقتى كه عبداللّه را بر معاويه وارد نمودند عمروبن عاص در مجلس بود معاويه به عمرو گفت : او را مى شناسى ؟
عمرو گفت : نه ، معاويه گفت :
اين همان كسى است كه پدرش در روز صفيّن اين اشعار را خواند :
شخص يك چشمى كه براى خاندان خود منزلت مى جويد ( اشاره به شجاعت اوست كه چشم خود را در جنگ از دست داده ) و با زندگى چندان دست و پنجه نرم كرده كه بستوه آمده است . چاره اى نيست ، يا بايد شكست يا شكسته شد .
عمرو گفت :
آرى او همان شخصى است ، او را رها مكن ، او همان عنصر جسور ، و خشمگين و كينه توز است ، نابودش ساز و مگذار به عراق برگردد ، . . . به
هامش
( 1 ) . اعيان الشيعه ، ج 8 ، ص 90 - 89 ؛ مروج الذهب ، ج 3 ، ص 8 .
( 2 ) . مروج الذهب ، ج 3 ، ص 8 .