تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرداران صدر اسلام (فارسى) — صفحة 176

مساهمون:

ص١٧٦

خدايى كه جان من در دست اوست اگر او از قيد بند تورهايى يابد سوارانى مجهّز خواهد نمود و آشوبى برپا خواهد كرد . عبداللّه در حالى كه در قيد و بند اسارت بود به عمرو گفت : اى فرزند ابتر « 1 » اين همه حماسه و زبان آورى را چرا در روز صفيّن به كار نبستى ، آنگاه كه ما تو را به نبرد مى خوانديم و تو مانند كنيز سيه روى و گوسفند اخته شده به پشت اسبها پناه مى بردى . مگر جز اين نيست كه اگر معاويه مرابكشد مردى بزرگوار و ستوده و توانا را كشته است نه فردى ضعيف و ننگين را ؟ ! عمرو گفت : اين سخنان رارها كن ، الان در چنگال دشمن درنده خوئى گرفتارى . عبداللّه گفت : آنچه مى خواهى بگو ، من تو را مى شناسم ، تو كسى هستى كه در موقع راحتى و كاميابى مغرورى و آنگاه كه در برابر جنگجويان قرار بگيرى ترس تمام وجودت را فرا مى گيرد و براى حفظ جان به زشت ترين كارها دست مى زنى ، آيا صفيّن را فراموش كردى ؟ . . . عمرو در پاسخ گفت : معاويه مىداند كه من در ميدان جنگ ، حريفان را چون انبوهى خار محاصره مى كنم و من خود پدر تو را دربعضى از جنگها ديدم كه ترس سراپاى وجودش را فراگرفته و مضطربش ساخته بود ! عبداللّه گفت : نه به خدا قسم ، اگر پدرم در ميدان جنگ در مقابل تو قرار مىگرفت تمام

هامش
( 1 ) . ابتر يعنى بلاعقب وعلّت اينكه عبداللّه به عمرو فرزند ابتر گفته چون او فرزند عاص‌بن وائل است كه قرآن مجيد - در سوره كوثر - او را به نام ابتر خوانده است .