مفاصلت را از ترس مى لرزاند ، و تو جان سالم از دست او بدر نمىبردى ولى او با غير تو نبرد كرد . . . .
در اين هنگام معاويه خشمگين شد وخطاب به عبداللّه گفت :
اى بى مادر آيا ساكت نمىشوى ؟ !
عبداللّه در جواب گفت :
اى زادهء هند ! تو با من چنين سخن مى گويى ؟ من اگر بخواهم ترا نكوهش مى كنم كه عرق شرم بر پيشانيت نقش بندد و پستى ها در چهرهات نمايان شود ؛ آيا به بيش از مرگ مرا مى ترسانى ؟
معاويه از شدّت خود كاست و گفت اى برادر زاده بس كن ؛ و دستور داد او را محبوس نمايند .
سپس معاويه به ملاحظات سياسى ، او را آزاد كرد و از او پيمان گرفت كه درشام ساكن نگردد و مردم آن ديار را بر عليه وى نشوراند . « 1 »
سخنى از عبداللّه بن هاشم
مسعودى نقل مىكند كه يك روز عبداللّه در مجالس معاويه حضور يافت . معاويه پرسيد بخشش و بزرگى و جوانمردى چيست ؟ عبداللّه گفت : بخشش آن است كه مال را حقير دارند و پيش از تقاضا عرضه كنند . بزرگى ، جرئت بر اقدام و صبر است در آن هنگام كه قدمهابلغزد ، و جوانمردى صلاح دين است و اصلاح مال و حمايت همسايه « 2 »
هامش
( 1 ) . اعيان الشيعه ، ج 8 ، ص 89 ؛ الغدير ، ج 2 ، ص 169 - 170 . در منابع مراجعه شده به تاريخ وفات عبداللّه بن هاشم مرقال چيزى نيافتيم .
( 2 ) . مروج الذهب ، ج 3 ، ص 10 - 11 .