سپس ابو نوح برگشت و داستان را براى عمّار نقل كرد .
- از او اقرار گرفتى ؟
- بلى اقرار كرد .
- راست گفته ليكن آنچه از رسول خدا شنيده به ضررش تمام خواهد شد و سودى برايش نخواهد داشت . « 1 »
جنگ روانى عليه دشمن
عمرو با ده سوار و عمّار با دوازده تن رو به روى يكديگر قرار گرفتند ، به گونه اى كه اسبهايشان گردن به گردن بودند . عمّار و همراهانش از اسبها فرود آمدند ، و شمشيرهاى خود را حمايل كردند . عمروبا ديدن اين صحنه شهادتين بر زبان آورد .
عمّار گفت :
خاموش باش اى عمرو ! تو در دوران رسول خدا صلى الله عليه و آله و پس از او شهادتين را رها ساختى . اى عمرو : اگر آهنگ دشمنى دارى ، بدان كه حق ، باطل تو را دفع مىكند ، و اگر مى خواهى سخنى بگويى ، ما از تو داناتر و سخن حق نزد ماست . و اگر بخواهى سخنى خواهم گفت كه ميان ماو شما را جدا سازد و پيش از آنكه از جايت برخيزى كفرت را ثابت كند ، و چنان باشدكه خودت عليه خودگواهى دهى ، ونتوانى سخنم را تكذيب كنى .
عمرو گفت :
اى ابويقظان ! من براى شنيدن اين سخنان نيامدهام ، من براى اين نزد تو آمدهامكه تو درميان سپاه از مقام والايى برخوردار هستى ، و همه سخن تو را بيش از ديگران مى پذيرند . من از تو مى خواهم كه به
هامش
( 1 ) . وقعه صفين ، نصربن مزاحم ، ص 333 - 336 ، تلخيص .