اى جابر ! سوگند به خدا در همين جا مردان ما را كشتند ، و نوجوانان ما را سر بريدند . زنان ما را به اسارت بردند و خيمههاى ما را به آتش كشيدند . همگى آنچنان عزادارى كردند كه جگرها را آتش مىزد و قلب را جريحهدار مىكرد . جمعى از زنان شيعهى عرب كه در اطراف كربلا ساكن بودند نيز در سوگوارى حضور يافتند . « 1 » پس از سه روز عزادارى و تجديد پيمان با شهيدان كربلا امام سجاد ( ع ) به اهل بيت ( ع ) فرمود : وسائل سفر را برداريد و از كربلا به سوى مدينه حركت كنيد . « 2 »
1 - 5 - امام سجاد ( ع ) هنگام بازگشت به مدينه
چون امام زين العابدين ( ع ) و همراهان روز جمعه « 3 » به مدينه نزديك شدند در نقطهاى فرود آمده چادر زدند . امام سجاد ( ع ) به بشيربن حذلم گفت : اى بشير ، خدايت رحمت كند ، پدرت شاعر بوده آيا تو هم شعر مىسرايى ؟ گفت : بلى ، اى فرزند رسول خدا . من نيز شاعرم . فرمود : به شهر برو خبر شهادت ابا عبداللَّه ( ع ) را به مردم برسان . بشير گويد : بر اسبم سوار شدم و ركاب كشيدم تا وارد مدينه شدم چون به مسجد پيامبر ( ص ) رسيدم صدايم را به گريه بلند كردم و اين شعر را سرودم :