دوازده هزار نفر در هفت گروه به سوى على ( ع ) حركت كردند . قريش و كنانه و اسد و تميم و رباب ومُزينه كه سالار شان سعدبن مسعود ثقفى بود ، وگروه بكربن وائل وتغلب كه سالار شان و علة بن محدوج ذهلى بود ، و گروه مذحج و اشعريين كه سالارشان حجربن عدى بود . و گروه بجيله و انمار و خثعم وازد ، كه سالارشان مخنف بن سليم ازدى بود . « 1 »
سلحشورى فرزند مخنف در صفين
محمد ، فرزند مخنف كه جوانى نورسيده است ، مظهر حماسه آفرينى و دلاورى تحسين برانگيزى است كه همه را شگفت زده كرده است . وى مىگويد :
در روز جنگ بر سرآب من همراه پدرم مخنف بن سليم بودم ، هفده سال داشتم و از بيت المال حقوق ومزايايى نداشتم وقتى معاويه آب را به روى مردم بست ، پدرم به من گفت از اردوگاه دور نشو . چون ديدم مسلمانان به طرف آب مىروند خوددارى نكرده و شمشيرم را بر گرفتم و با مردم رفتم و جنگيدم . آنگاه غلام يكى از عراقيان را ديدم كه مشكى همراه داشت ، چون راهى به سوى آب باز شد با شتاب رفت و مشك را پر آب كرد و باز گشت . يكى از لشكر شام به اوحمله كرد و ضربتى به او زد كه مجروح شد و مشك افتاد ، من به شامى حمله كردم و او را از پاى انداختم . يارانش با سرعت آمدند ونجاتش دادند ، و شنيدم به او مىگفتند :
ما بر تو ايمن نيستيم . آنگاه به سوى غلام باز گشتم و او را برداشتم درحالى كه زخم عميقى برداشته هبود با من سخن مىگفت . چيزى نگذشت كه مولايش آمد واو را برد ، من مشك پر آبش را پيش پدرم
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى ، ج 4 ، ص 500 .