تخطي إلى المحتوى الرئيسي

سرداران صدر اسلام (فارسى) — صفحة 129

مساهمون:

ص١٢٩
مخنف بردم . پرسيد : اين مشك را از كجا آورده‌اى ؟ گفتم : خريده‌ام و نخواستم داستان را برايش بگويم تا آزرده خاطر شود . گفت : آب را به مردم بنوشان من نيز به همگان آب دادم و لكن دلم هواى جنگ داشت دوباره رفتم و به جنگاوران پيوستم مدتى با دشمن جنگيديم تا آنكه كنار آب را ترك كردند و شب كه فرا رسيد ديدم سقاهاى ماو آنها به طرف محل آب هجوم آوردند و هيچ يك ديگرى را آزار نمىداد . هنگام باز گشت مولاى آن غلام را ديدم و به او گفتم : اين مشك شما است كسى را بفرست آن را بگيرد يا نشانى بده برايت بفرستم . گفت : خدا تو رارحمت كند ما به اندازه كافى مشك داريم من رفتم و او هم رفت . روز بعد پدرم را ديد كه من دركنار او هستم ، ايستاد سلام كرد و پرسيد : اين جوان با تو چه نسبتى دارد ؟ پاسخ داد : پسر من است . گفت : خدا او را مايهء شادمانى تو قرار دهد ، ديروز خدا غلام مرا به وسيلهء او از كشته شدن نجات داد . جوانان قبيله به من گفته‌اند ديروز از همه شجاعتر بوده است . « 1 »

يارى رسانى مخنف

عدّه‌اى از ياران على عليه‌السّلام در يكى از روستاهاى صفين در محاصره نيروهاى دشمن ( كه از حيث تعدادبيست برابر آنهابودند ) قرار مىگيرند ، در اين حال پيكى نزد مخنف مىفرستند و از وى كمك مىخواهند . او با فرستادن نيروى پنجاه نفره به كمك رزمندگان درگير مىشتابد ؛ با رسيدن نيروهاى تازه نفس ، دشمن ترسيده و با خفّت و خوارى از روستا عقب نشينى مىكند . عبدالله‌بن حوزهء ازدى در اين باره چنين مىگويد :
هامش
( 1 ) . تاريخ طبرى ، ج 4 ، ص 570 .