قصه اسب تاختن بر اجساد شهدا كه اگر خداى نكرده راست باشد ، چنان كه در مناقب شهر آشوب و ابن أثير و آثار الباقيه أبوريحان آمده است ، يكى از همان اسرار است كه در استيصال خاندان كفر اثر عجيب داشت ؛ رفتارى كه عبيداللَّه بن زياد با سر بريده مطهر و اهل بيت اسير شده كرد و خشونتى كه با ايشان نمود ، نيز يكى از اسرار آن قيام است . اگر ملايمت و مدارا مىكرد ، در پيشرفت مقصد و منظور نهضت حسينى آنقدر مؤثر نمىافتاد و از آن بدتر رفتارى است ، كه يزيد پليد با سر مطهر و اسراى اهل بيت كرد .
معروف است كه با سر مطهر با چوبدستى يا غلاف نيزه بىحرمتى نمود و به اشعار ابن زبعرى كه از شعراى دستگاه جدش أبوسفيان در ايام كفر ظاهرى او بوده است ، تمثل جست :
لَيْتَ أَشْياخى بِبِدْرٍ شَهِدُوا * جَزَعَ الْخَزْرَجِ مِنْ وَقْعِ اْلأَسَلِ
و دو بيت هم بر آن اشعار بيفزود كه منسوب به خود اوست :
لَعِبَتْ هاشِمُ بِالْمُلْكِ فَلا * خَبَرٌ جاءَ وَ لا وَحْىٌ نَزَلَ
لَسْتُ مِنْ خَنْدفَ إِنْ لَمْ أَنْتَقِمْ * مِنْ بَنى أَحْمَدَ ما كانَ فَعَلَ
خندف لقب جده قريش است ؛ منظورش اين است كه من اموى قرشى نيستم ، اگر از آل احمد هاشمى انتقام نگيرم .
همين اشعار كه حق به زبان يزيد انداخته بود ، بزرگترين دليل بر باطل بودن او و حقانيت امام حسين ( ع ) است ؛ پيداست كه قصد يزيد فقط خونخواهى و اعمال تعصبات جاهلانه عربى بوده است نه چيز ديگر .
خلاصه اين كه چهار عنصر آب و خاك و باد و آتش همه در پيشرفت هدف عالى قيام حسينى خدمت كردند . خدمت آب و آتش را شنيديد ، خدمت خاك آن بود كه جسد خونآلود شهداء و كشتگان را نگاه داشت و تا امروز نيز نگاه داشته است ؛ خدمت باد هم همان بود كه شعلههاى آتش را به خيام حرم رسانيد .
در پرده واقعه كربلا عظمت اسلام و در آيينه عظمت و حقانيت اسلام چهره تابناك محمد مصطفى و على مرتضى نمودار است .
اكنون كه سخن بدين جا رسيد ، بگذاريد كه راز معنوى عرفانى كربلا را تا آن جا كه ميسر است بيان كنيم .