فوائد ملموس و نتائج درخشان و پر بازده اين فداكارى بزرگ معطوف ساخت ؛ به طورى كه همگان به آسانى ، خسارت و آسيب ديدگى امويان را در جناياتشان درك كردند ؛ گرچه باده پيروزى براى چند صباحى اين ورشكستههاى سياسى را سرمست كرده ، گرفتار هيجان ساخت و سخت كوشيدند تا چهرهء حق را بپوشانند و بر اين پندار بودند كه باطل در سايهء اراجيف و ياوه گويى آنان اوج گيرد و بافتههاى اوهام پوچشان بتواند عيوبى را كه در باطل وجود دارد ، بپوشاند . آنان تصوّر مىكردند اختر فروزان حق با طلوع خود آنها را رسوا نمىكند . عاملى كه آنان را واداشت اين نهضت را كمارزش تلقّى كرده و آن را كمبها جلوه دهند ، صرفاً مشاهدات آنها در آثار اين نهضت بود ، يعنى از آن بيم داشتند كه اگر به اين نهضت بها دهند ، تشيّع هر لحظه رو به انتشار و رشد و گسترش گذارده و در نتيجه سلف و نياكانشان به خاطر جنايتهايى كه بدان دست يازيدهاند ، مفتضح و بىآبرو شوند . در رسوايى آنان همين بس كه خود بدان اعتراف كردند . اين عبيداللَّه بن زياد است كه طىّ نامهاى كه به عمر بن سعد دستور داد امام حسين ( ع ) را به قتل برساند . ولى بعد از حادثهء جانسوز عاشورا نامهاش را از او مطالبه كرد . عمر بن سعد گفت : دستورت را اجرا كردم و نامه از ميان رفت . عبيداللَّه گفت : به خدا سوگند بايد نامه را بياورى ، تو نامه را براى جوابگويى به پيرزنان مدينه نزد خود نگاه داشتهاى ، تا تو را در اين كار معذور و مأمور بدانند . عمر بن سعد پاسخ داد : به خدا قسم من تو را راجع به حسين نصيحتى كردم ، كه اگر پدرم سعد بن وقّاص را بدان نصيحت مىكردم ، حقّش را ادا كرده بودم ، مگر ننوشتم كه از كشتن حسين ( ع ) دست بردار ؟ عثمان بن زياد برادر عبيداللَّه گفت : به خدا سوگند راست مىگويد ، دوست مىداشتم از فرزندان زياد كسى وجود نمىداشت ، كه با ارتكاب اين فاجعه ، تا روز قيامت خوار و ذليل باشد . راوى مىگويد : به خدا سوگند عبيداللَّه در برابر سخن برادرش چيزى نگفت و آن را رد نكرد . « 1 » هم اكنون بنىأميّه از كجا مىخواهند روى اين فداكارىها را بپوشانند در حالى كه خاطره اين فداكارىها و حماسهء آن بر منابر ، طول و عرض بلاد اسلامى را پر كرده است و اين همه دفاتر و كتب پيوسته به خاطر اين قربانىها نالان است و در سوگ اين فاجعهء دردناك در هر مكان و هر زمانى گريان مىباشد .
عاشورا شناسى (فارسى) — صفحة 165
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص١٦٥
هامش
( 1 ) . ر . ك : تاريخ الطّبرى ج 6 ، ص 286 ، ( در حوادث سال 61 ه . ق ) ؛ الكامل ، ابن اثير ، ج 4 ، ص 40 ، ( در حوادث همينسال ) .