تخطي إلى المحتوى الرئيسي

عاشورا شناسى (فارسى) — صفحة 123

مساهمون:

ص١٢٣
براى عبيداللَّه نيز در جمع اصحاب و ملتزمان ركاب انتظام داشت و در اين وقايع مقلق و رزاياى مدهش از اهل شام و بصره احدى در كوفه نبود مگر همين مسلم بن عمرو و او پدر قتيبه ، سردار نامدار است كه در سمت مشرق ايران غزوه‌ها پرداخته و كارها ساخته . الغرض ، وقتى كه عبيداللَّه به كوفه آمد ، مسلم بن عقيل ظهور فرمود و دار الأماره را محاصره كرد و عاقبت اهل كوفه نقض عهد نمودند و شرط بيعت به سر نبردند و او را به دست دشمن سپردند . چون مسلم را به مجلس عبيداللَّه آوردند . به امارت ، به وى سلام نكرد عبيداللَّه با او گفت يابن عقيل آمدى ميان آن مردمى كه به سخن متّحدند و به عقيدت متّفق ، تفرقه بيفكنى و جمع ايشان پريشان كنى . مسلم گفت حاشا كه چنين باشد ، بلكه اين مردم را اعتقاد اين است كه پدر تو نيكان ايشان بكشت و خون‌ها جارى ساخت و در اين ملك بر خلاف سيرهء عمّال خلافت رسول به آيين كسرى ايران و قيصر روم حركت كرد و ما آمديم تا مردم را به كتاب الهى و سنّت رسالت پناهى بخوانيم وصيت داد و معدلت از ماه تا ماهى رسانيم . ابن زياد بر آشفت و گفت تو را با رفتار كسروانه و كردار قيصرانهء پدر من چه كار اى فاسق . نه اين است كه اين اطوار وقتى به ظهور مىرسيد كه تو در مدينه شرب خمر مىكردى ؟ فرمود آيا من شرب خمر مىكردم ؟ به خدا قسم كه خدا مىداند كه تو خود مىدانى كه دروغ مىگويى و من بر اين صفت نيستم و از من سزاوارتر به شرب خمر كسى است كه همى خون مسلمانان مىنوشد و محض خشم و دشمنى قتل‌هاى حرام مىكند و در آن حال لهو و لعب مشغول است مثل اين كه كارى نكرده . عبيداللَّه گفت خدا مرا بكشد اگر ترا طورى نكشم كه در اسلام احدى را آن چنان نكشته باشند . مسلم گفت تو البتّه بايد در اسلام كارها احداث كنى كه در آن نبوده است و بدين بدعت‌ها از همه كس شايسته‌ترى ! پس ابن زياد مسلم و پدرش عقيل و حضرت اباعبداللَّه و پدرش على ( ع ) را دشنام داد و مسلم سخن نكرد و عبيداللَّه فرمان داد تا او را بر فراز قصر گردن زنند . ابن عبد ربّه مىگويد مسلم در اين وقت با عبيداللَّه گفت مرا واگذار تا وصيت كنم . گفت بكن . مسلم در روى حاضران ديد . عمربن سعد را از آن ميان برگزيد و با او گفت در اين جا قرشى نمىبينم مگر تو را . نزديك شو تا با تو سخن كنم و اين طعنى بود در نسب عبيداللَّه و اشعارى به بطلان استلحاق زياد . پس عمر نزديك شد و مسلم با او گفت آيا مىخواهى كه تا