مىرفت و وقتى به خانه برمىگشت - با اين كه خود از داهيانِ بهنام عرب بود - از فراست و كياست معاويه سخن مىگفت . اما يك شب پس از اينكه از نزد معاويه به خانه برگشت ، از غذا خوردن امتناع ورزيد ، و من او را سخت پريشان ديدم . ساعتى درنگ كردم ، زيرا مىپنداشتم ناراحتى پدرم از اعمالى است كه از ما سر زده ، و يا حادثهاى در كار ما و موقعيت ما رخ داده و كم و كاستى به وجود آمده باشد . از اين رو علّت ناراحتى او را پرسيدم . گفت : فرزندم ! من از نزد خبيثترين و پليدترين مردم بازگشتهام ! گفتم : هان ! براى چه ؟ گفت : مجلس معاويه خالى از اغيار بود ، و ما با هم خيلى خصوصى و با نهايت صميميت سخن مىگفتيم . من به او اظهار داشتم : اى اميرالمؤمنين ! تو به آرزوهايت رسيدهاى ، حال اگر با اين سن كهولت به عدل و داد اقدام كنى و با ديگران به مهربانى رفتار نمايى خيلى بجا و شايسته است . اگر نظر لطفى به - بنىهاشم - كنى و با ايشان صله رحم بنمايى چه مانعى دارد ؟ . . . اينها عموزادههاى تو هستند . « 1 » با آنها نيكى و صلهء رحم بنما ، تا در روزگاران از تو نام نيكى به يادگار بماند . معاويه جواب داد : « واى بر تو ! اين آرزويى سخت دور از دسترس و انجام ناشدنى است ابوبكر به حكومت رسيد ، و عدالت ورزيد ، و آن همه سختىها تحمّل كرد ، اما وقتى مُرد نامش نيز مُرد . آنگاه عمر به حكومت رسيد ، كوششها كرد ولى وقتى كشته شد نامش نيز از ميان مردم رفت . آنگاه برادر ما عثمان به خلافت رسيد . مردى از نظر نسب چون او نبود ! و كرد آن چه كرد اما تا كشته شد نامش فراموش گرديد .
زمينه هاى قيام امام حسين (ع) (فارسى) — صفحة 238
مساهمون: پژوهشكده تحقيقات اسلامى
ص٢٣٨
هامش
( 1 ) - بنىهاشم از نظر نسب به هاشم بن عبد مناف مىرسند ، و بنىاميّه هم به عبد شمس بن عبد مناف مىرسند ، لذا عبدمناف جدّ مشترك بنىهاشم و بنىاميّه است ؛ امّا به تعبير على عليه السلام هرگز « اميّه » همچون « هاشم » و « حرب » بسان « عبدالمطلب » و « ابوسفيان » مانند « ابوطالب » نبودند و نيز هيچ مهاجرى همچون آزاد شده از بند اسيرى نيست . هرگز آلوده نسب ، مانند خاندان و دودمان پاك و معصوم نمىباشد . ( نامه 17 نهجالبلاغه )