و امّا آنچه از همه بيشتر مايهء تأسّف و تأثّر و تحسّر است عدم فهم صحيح از اشعار و معانى رشيقه و راقيه حضرت مولانا جلالالدين محمّد بلخى - قدّس الله سرّه العزيز - مىباشد كه با كمال اندوه بايد عرض كنم ، طرفين در اين مسأله نتوانستهاند به مراد و مغزاى معانى عاليه او دست يازند و هر فريقى به تناسب حال و مقال خود از مضامين اشعار او بهرهاى گرفته و پارهاى سخنان او را با حقائق در تعارض و تضّاد دانستهاند مثلًا در آنجا كه تفسير نزول وجود بسيط را در قوالب تعيّنيّهء ماهيّات بشر ذكر مىكند و مىفرمايد :
منبسط بوديم و يك گوهر همه * بىسر و بىپا بديم آن سرهمه
چون به كثرت آمد آن نور سره * شد عدد چون سايههاى كنگره
كنگره ويران كنيد از منجنيق * تا رود فرق از ميان اين فريق [ 1 ]
و يا در جاى ديگر مىفرمايد :
چون كه بىرنگى اسير رنگ شد * موسئى با موسئى در جنگ شد
چون كه اين رنگ ازميان برداشتى * موسى و فرعون كردند آشتى [ 2 ]
در اين اشعار جناب مولانا - قدس سره - كيفيّت نزول روح از عالم تجرّد و تعلّق آن به بدن و دنيا را بيان مىكند و مىفرمايد : قبل از تعلّق روح به بدن و آلوده شدن به هواها و هوسها و فرو رفتن در كثرات و آلايش به تعلّقات ، همه در يك مرتبه از تكوّن و قرار و سكون بودند ، در آن مرتبه اثرى از حبّ نفس و حبّ جاه و حبّ مقام و ازدياد اموال و كسب شؤون و شخصيّت نبود .
در آن مرتبه حيثيّت ارواح ، حيثيّت تعلّقيه به ذات پروردگار بود و در نشئه ذات كه اختلاف و تفارق و تفاخر وجود ندارد ، آنجا عالم تجرّد و بهاء و انبساط
هامش
[ 1 ] - مثنوى معنوى ، دفتر اوّل .
[ 2 ] - همان مصدر .