نور خورشيد ار بيفتد بر حَدَث * نور همان نور است نَپذيرد خَبَث
عرفاء شامخين بدين تمثيلات و تقريبات اكتفا ننمودهاند ، بلكه با سلطان برهانِ ساطع اين نظريّه را كه از عقول فرار مىكند ، بر افكار و انديشهها جارى ساخته و آنها را در مقابل خود خاضع كردهاند .
برهان وحدت موجود ، و ردّ شبهات واردهء بر آن
بيان و كيفيّت برهان بر وحدت موجود با تنقيح و توضيحى كه ما مىدهيم ، پس از ذكر دو مقدّمهء كوتاه حاصل مىگردد :
مقدّمهء اول : وجود و عدم با يكدگر نقيضاند ؛ و دو چيز نقيض ، با همدگر جمع نمىشوند و يكى از آنها بالضّروره ديگرى را قبول نمىكند . پس وجود قبول عدم نمىنمايد ، و عدم قبول وجود نمىكند . يعنى محال است كه موجود معدوم گردد و محال است كه معدوم موجود شود . و گرنه لازم آيد كه چيزى ضدّش و نقيضش را قبول كند ؛ و محال بودن اين امر از بديهيّات است .
مقدّمهء دوم : قلب كردن و برگرداندن حقائق محال است . لهذا حقيقت انسان محال است كه سنگ شود ، و حقيقت سنگ محال است كه انسان گردد . و اين مسأله براى كسى كه در آن تدبّر نمايد از اوضحِ واضحات است . بنابراين عدم محال است كه وجود شود ، و وجود محال است كه عدم گردد .
اينك بعد از بيان و وضوح اين دو مقدّمه مىگوئيم : اگر براى اين كائنات و اشياء محسوسه ، از ناحيهء خودشان وجودى بود محال بود كه قبول عدم را بنمايند ؛ چرا كه چون به طبيعت عدم بنگريم منافِر با وجود و ضدّ با وجود است ، با وجودى كه ما بالعيان مىبينيم كه اين اشياء موجود و معدوم مىگردند و آشكارا و فانى مىشوند .
در وحدتِ موجود ، موجود حقّ ازلى است ؛ و جميع كائنات ، اطوار و شؤون او
بنابراين ابداً چارهاى نداريم از آنكه ملتزم شويم به آنكه آنها موجود نيستند و چيزى موجود نمىتواند باشد مگر وجود واجب ازلى حقّ ؛ آن كسى كه مستحيل است بر آن ، اينكه بر طبيعت ذات مقدّسش عدم طارى شود . و جميع آنچه را كه مشاهده مىكنيم از اين كائناتى كه بر حسب قوّهء وَهم و خيال آنها را موجود مىدانيم و مىپنداريم ، همهء آنها اطوار او و مظاهر او هستند كه افاضه مىكند و به