تخطي إلى المحتوى الرئيسي

افق وحى (نقد نظريه دكتر عبد الكريم سروش درباره وحى) (فارسى) — صفحة 602

مساهمون:

ص٦٠٢
تَفرِقَة بَينَ الحالَتَينِ . فَعَلِمنا أنَّ الأجسامَ قَدِ استَضاءَت بِضَوءٍ ، وَ اتَّصَفَت بِصِفَة فارَقَتها عِندَ الغُروبِ ؛ فَعَرَفنا وُجودَ النّورِ بِعَدَمِهِ . وَ ما كُنّا نَطَّلِعُ عَلَيهِ لَولا عَدَمُهُ إلّا بِعُسرٍ شَديدٍ ، وَ ذَلِكَ لِمُشاهَدَتِنا الأجسامَ مُتَشابِهَة غَيرَ مُختَلِفَة فى الظَّلامِ وَ النّورِ . هَذا مَعَ أنَّ النّورَ أظهَرُ المَحسوساتِ ، إذ بِهِ يُدرَكُ سآئِرُ المَحسوساتِ . فَما هُوَ ظاهِرٌ بِنَفسِهِ وَ هُوَ مُظهِرٌ لِغَيرِهِ ، انظُر كَيفَ تُصُوِّرَ استِبهامُ أمرِهِ بِسَبَبِ ظُهورِهِ لَولا طَرَيانُ ضِدِّهِ . فَإذَن الحَقُّ سُبحانَهَ هُوَ أظهَرُ الامورِ وَ بِهِ ظَهَرَتِ الأشيآءُ كُلُّها . وَ لَو كانَ لَهُ عَدَمٌ أو غَيبَة أو تَغَيُّرٌ لَانهَدَمَتِ السَّمَاواتُ وَ الأرضُ وَ بَطَلَ المُلكُ وَ المَلَكوتُ وَ لُادرِكَتِ التَّفرِقَة بَينَ الحالَتَينِ ! وَ لَو كانَ بَعضُ الأشيآءِ مَوجودًا بِهِ وَ بَعضُها مَوجودًا بِغَيرِهِ لُادرِكَتِ التَّفرِقَة بَينَ الشَّيئَينِ فىالدَّلالَة ، وَلَكِن دَلالَتُهُ عآمَّة فى الأشيآءِ عَلَى نَسَقٍ واحِدٍ وَ وُجودُهُ دآئِمٌ فى الأحوالِ يَستَحيلُ خِلافُهُ ؛ فَلا جَرَمَ أورَثَ شِدَّة الظُّهورِ خَفآءً . ( 1 )
هامش
1 - « بعضى از علماء گفته‌اند : تعجّب مكن از پنهان بودن چيزى به سبب ظهور آن ! زيرا كه اشياء به واسطهء اضدادشان شناخته مىشوند . لهذا آن چيزى كه وجودش گسترده است به طورى كه ضدّى ندارد ، ادراك آن مشكل است . بنابراين اگر اشياء مختلف بودند و بعضى از آنها بر خداوند دلالت مىنمودند و بعضى دلالت نمىنمودند اين تفرقه به زودى ادراك شده و دلالت صورت مىگرفت ؛ امّا از آنجا كه در دلالت بر خدا بر نَهج واحد مىباشند ، لهذا امر دلالت سخت مىشود . ومثال اين مطلب نور خورشيد است كه بر زمين مىتابد . زيرا ما مىدانيم : اين نور عَرَضى است از أعراض كه در زمين پيدا مىشود و به واسطهء غائب شدن خورشيد زائل مىگردد . پس اگر خورشيد پيوسته مىتابيد و غروبى در پى نداشت تحقيقاً ما مىپنداشتيم كه هيئتى براى اجسام موجود نيست مگر رنگ‌هاى آنها كه عبارت باشد از سياهى و سپيدى . وامّا براى نور و درخشش راهى نداشتيم كه آن را به تنهائى ادراك نمائيم ، و ليكن وقتى كه خورشيد غروب كرد و مواضع زمين تاريك شد ما فرق ميان دو حالت را مىفهميم و ادراك مىكنيم كه اشياء خارجيّه با نور ، منوَّر و روشن گشته بودند و متّصف به صفتى شده بودند كه در هنگام غروب از آن صفت مفارقت نموده‌اند . پس وجود نور را به عدمش و پيدايشش را به پنهانيش مىفهميم . وابداً امكان نداشت ما اطّلاع بر نور حاصل كنيم اگر عدمى را در دنبال خود نداشت مگر با مشقّت شديد . و آن بدين جهت بود كه ما همهء اجسام را متشابه با هم مشاهده كرده و در نور و ظلمت مختلف نمىديديم ؛ با آنكه نور از جميع محسوسات ظاهرتر است ، چرا كه به واسطهء آن است كه بقيّهء محسوسات ادراك مىشوند . بناءً عليهذا آنچه را كه ظاهر است به خودى خود و ظاهر كنندهء غير خود مىباشد ، خوب بنگر كه چگونه به واسطهء ظهورش اگر طَرَيان عدمش در ميان نمىبود ، امرش مبهم مىگرديد . بنابراين بدان كه : حقّ سبحانه از همهء امور ظاهرتر است به طورى كه اشياء به واسطهء او ظاهرند ، و اگر براى وى عدمى يا غيبتى يا تغيّرى مىبود آسمان‌ها و زمين منهدم مىگشت و عالم ملك و ملكوت باطل مىشد و تحقيقاً تفرقه در ميان دو حالت وجود و عدم قابل ادراك مىبود ! و اگر بعضى از اشياء به او موجود بودند و بعضى به غير او باز تفرقه ميان آن دو شىء قابل ادراك مىبود در دلالت بر هستى خداوند ؛ و ليكن چون دلالت او بر اشياء ، بر نَهج و نَسق واحدى است و وجود او در جميع حالات دوام دارد به طورى كه خلاف آن مستحيل است بنابراين شدّت ظهور وى مورِث و موجِد خفاى او گشته است . »